جهاد در آيينه روايت(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٤٠
ناگزير بدان تن در داد كه تمامى بزرگان اسلام براى رسول خدا- كه درود خدا بر او و بر خاندانش باد- هيأت حزبى يكپارچه يافتند.
در ديگر بخش نامهات نوشتهاى كه طلحه و زبير را كشتهام، عايشه را آواره كردهام و به دو شهر كوفه و بصره فرود آمدهام! اينها همه جريانهايى است كه به تو ارتباطى نمىيابد و با آن كاملا بيگانهاى.
نه بر تو ستمى رفته است و نه مقامى هستى كه عذرش به پيشگاه تو تقديم شود.
در نهايت تهديد كردهاى كه با لشگرى از مهاجران و انصار با من ديدار خواهى داشت! گويا از ياد بردهاى كه در همان روزى كه برادرت به اسارت سپاهيان اسلام درآمد، داستان هجرت به سر آمد! اينك اگر به شتاب زدگى دچارى، همان به كه چندى همچنان خوش بگذرانى. كه چون با تو رودررو شوم، ديگر فرصتى نيابى. به جا است كه آن هنگامه چنين تفسير شود كه مرا خداى براى انتقام از تو برانگيخته باشد و اگر تو در رويارويى با من پيشگام شوى، چنان است كه برادر بنى اسدى سروده است:
پيشبازان شن باد سوزان در فراز و فرود بيابان اينك همان شمشيرى را در كف دارم كه در يك جا و يك روز با تن جد، دايى و برادرت آشنايش كردم و تا آن جا كه من مىدانم، قلب تو در غلاف است، خردت سطحى و نزديك بين و بهترين سخن درباره تو همين كه: «تو از نردبانى بالا مىروى كه به زيانت مىانجامد و سودت نمىرساند، چرا كه تو جز گمشده خويش را مىجويى و شبانى دامهايى را كه از آن تو نيست بر عهده گرفتهاى و جستوجوگر جريانى هستى كه با آن بيگانهاى و همگوهرش نيستى» وه، كه ميان حرف و عمل تو چه فاصله دورى است! و چه نزديك است آيندهاى كه به سرنوشت عموها و دايىهايت دچار