جهاد در آيينه روايت(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٨٨
روايت ٣٣٥ ١٥٨- ٥- ما كُنْتُ لِابْدَأَهُمْ بِالْقِتَالِ.
من آغازگر جنگ نخواهم بود.
چون صبح شد، پياده شده، نماز صبح را ادا كردند و با شتاب سوار شدند.
حضرت امام حسين (ع) اصحاب خود را به سمت چپ ميل داد و مىخواست آنان را از سپاه حرّ جدا سازد. و حرّ مانع شده مىخواست ايشان را به سمت كوفه برگرداند و آنان امتناع مىكردند. پيوسته چنين بودند تا در حدود نينوا به كربلا رسيدند. ناگاه سوارى كمان بر دوش از جانب كوفه نمودار شد. هر دو سپاه به انتظار او ايستادند. چون نزديك شد به حرّ و سپاهش سلام كرد و بر امام (ع) و يارانش سلام نكرد. نامهاى از عبيدالله بن زياد به حر داد كه در آن چنين آمده بود:
«اما بعد: چون نامهام به تو رسيد و فرستادهام نزد تو آمد، (بى درنگ) بر حسين (ع) تنگ گير و او را جز در دشتى بىآب و گياه فرود نياور. به فرستاده خود دستور دادهام از تو جدا نشود تا خبر انجام فرمانم را بياورد.
والسلام» حرّ چون نامه را خواند به آنان گفت: اين نامه امير عبيدالله زياد است كه فرمانم داده در همين جا كه نامهاش رسيده بر شما سخت گيرم و به فرستاده خود دستور داده از من جدا نشود تا فرمانش را اجرا كنم.
يزيد بن مهاجر كندى كه در سپاه امام (ع) بود به فرستاده ابن زياد نگريسته او را شناخت و گفت: مادرت به عزايت بنشيند، چه پيامى آوردهاى؟
گفت: من از پيشواى خود پيروى نموده، به پيمانم وفا كردم.
ابن مهاجر گفت: بلكه پروردگار خود را نافرمانى كردى و در هلاكت خود از پيشوايت پيروى نموده ننگ و آتش را به دست آوردى.
چه بد پيشوايى است پيشواى تو! خداى متعال فرمود: «ما آنان را پيشوايانى قرار داديم كه به آتش فرا خوانند و در روز قيامت يارى نشوند. پيشواى تو از اينان است.» (قصص/ ٤١)
حرّ كاروان امام (ع) را در آن دشت بىآب و آبادانى فرود آورد. امام (ع) فرمود: «بگذار در اين قريههاى نينوا و غاضريّه يا شفيّه فرود آييم.» حر گفت: به خدا سوگند