جهاد در آيينه روايت(ج1) - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٤٢٦
و انس- رو گردانند. از ديرباز از روى حسد، با على (ع) و فرزندش حسن (ع)- كه نيك سيرت بود و پدر و مادرش كريم بودند، جنگيدند و گفتند: اينك گرد هم آييد تا همه با حسين (ع) بجنگيم! فرياد از دست اين قوم فرومايه كه جمع خود را براى اهل حرم خدا و رسول خدا (ص) فراهم آوردند، سپس به راه افتادند و براى به دام انداختن و نابودى من به هم سفارش كردند، تا خشنودى آن ملحدان را برآورند. در ريختن خون من از خدا نترسيدند، براى خوشايند عبيدالله زاده كافران و براى ابن سعد كه- با سپاهيانى همچون بارانهاى سيل آسا- قهرآميز آهنگ مرا كرده است! نه به آن سبب كه گناهى كرده باشم، مگر افتخار انتسابم به روشنايى آن دو ستاره راهنما: به على (ع) كه پس از پيامبر (ص) بهترين مردم است و به پيامبر (ص) كه پدر و مادرش از قريش است.
برگزيده خدا از خلايق، پس از جدم، پدرم (على (ع)) است. منم فرزند آن دو برگزيده خدا (، آرى) نقرهاى از طلا برآمده پس من از آن نقره و زاده آن دو طلايم.
كيست در مردم كه جدى چون جد من، يا پدرى چون پدر من داشته باشد؟ پس من فرزند آن دو ماه تابانم. مادرم فاطمه زهراست و پدرم شكننده كفر در بدر و حنين است كه از آغاز بلوغ خود، خدا را پرستش مىكرد با اين كه قريش آن دو بت لات و عزّى را با هم مىپرستيدند در حالى كه على (ع) به هر دو قبله نماز گزارد.
پدرم آفتاب و مادرم ماه است و من ستاره و فرزند آن دو ماه تابانم.
و از آن اوست افتخار نبرد روز احد كه با در هم شكستن دو جناح سپاه دشمن بغض دلها را شفا بخشيد. افتخار پيكار روزهاى احزاب و فتح از آن اوست كه در آن مرگ ارتشيان انبوه دشمن بود. در راه خدا بگويى چه كردند اين امت ناشايست با آن دو ستاره نورانى؟!