بیست گفتار اخلاقی - عرفانی - ایزدی، عباس؛خزائلی، محمدعلی - الصفحة ٢٩٧ - علم عامل غرور
مثنوى اين مطلب را در ضمن داستانى بيان مىكند:
آن يكى نحوى به كشتى درنشست رو به كشتيبان نمود آن خودپرست
گفت: هيچ از نحو خواندى؟ گفت: لا گفت: نيمِ عمر تو شد بر فنا دلشكسته گشت كشتيبان ز تاب ليك آن دم گشت خاموش از جواب
باد كشتى را به گردابى فكند گفت كشتيبان بدان نحوى، بلند
هيچ دانى آشنا كردن، بگو گفت: نى از من تو سبّاحى مجوى
گفت: كلّ عمرت اى نحوى فناست زان كه كشتى غرق در گردابهاست محو مىبايد نه نحو، اينجا، بدان گر تو محوى بىخطر در آب ران
آب دريا مرده را بر سر نهد ور بود زنده ز دريا كى رهد
چون بمردى تو ز اوصاف بشر بحر، اسرارت نهد بر فرق سر
اى كه خلقان را تو خر مىخواندهاى اين زمان چون خر بر اين يخ ماندهاى
آن عرب بارى بدان معذور بود كو ز دجله غافل و بس دور بود
گر ز دجله باخبر بودى چو ما او نبردى آن سبو را جابهجا
بلكه از دجله اگر واقف بدى آن سبو را بر سرِ سنگى زدى
آن سبوى تنگِ پر ناموس و رنگ شد حجابِ بحر، آن را زن بر سنگ[١]
اين يك نوع غرور و فريب نفس است كه آدمى به بعضى رشتهها اكتفا و دلخوش كند و با اينكه فرصت دارد، از دانستن رشتههاى ديگر خوددارى كند و از طرفى ديگر به صاحبان رشتههاى ديگر با ديده حقارت نگاه كند و فكر كند فقط رشتهاى را كه او مىداند، صحيح است؛ مثلا بعضى فقيهاند، اما به عرفا و فلاسفه بدبين هستند و چه بسا آنها را گمراه مىدانند و تكفير مىكنند؛ درحالىكه آنها فقط به علمى كه آموختهاند، آگاهاند و به فن و اصطلاح ديگران آشنا نيستند و نمىتوانند تخصّص آنها را مردود بدانند؛ زيرا بدون آشنايى و اطلاع كامل از چيزى نمىشود
[١] مثنوى، دفتر اوّل، ص ٥٧، سطر ٢١ تا آخر.