بیست گفتار اخلاقی - عرفانی - ایزدی، عباس؛خزائلی، محمدعلی - الصفحة ٢٦٤ - تفاوت دلرحمى با ضعف نفس
خود يك چاقو نكشيدهام، غافل از اينكه هنر و دل و جرأت اين كار را نداريم. ما گاهى خيال مىكنيم ضعف نفس دلرحمى است؛ چون وقتى مرغى را ذبح مىكنند، ناراحت مىشويم، ولى از باب مثال بسيارى اوقات ممكن است ما در خانه خود غذاى خوبى را بخوريم و بوى آن به خانه همسايهء تهيدستى كه بچه يتيمى دارد، برود و آنها هم دلشان بخواهد از آن غذا بخورند. چرا در اينجا دلمان رحم نمىآيد و حال ديگران را رعايت نمىكنيم؟ پس معلوم مىشود علت طاقت نداشتن براى ذبح حيوانى، دلرحمى نيست؛ بلكه ضعف نفس است.
طلبهاى بود كه وقتى بناها مدرسه الحجّة نجفآباد را مىساختند با آواز به يكديگر مىگفتند خشت و گل بده، ايشان وقتى آواز بناها را در حين كار مىشنيد، به گريه مىافتاد. علت گريه او نه از روى دلرحمى، بلكه ضعف نفس او بود.
دلرحمى را بايد از امير المؤمنين على (ع) آموخت كه در صحنهء جنگ از كشتن دهها تن از مشركان ناراحت نمىشود، اما وقتى مىشنود كه لشكريان معاويه به شهر انبار هجوم آورده و قتل و غارت كرده و خلخال از پاى دختر يهودى كه در پناه اسلام است، درآوردهاند، مىگريد و مىفرمايد اگر انسان از غصه بميرد، جا دارد؛ و يا وقتى پيرزنى را مىبيند كه شوهرش در جنگ كشته شده و چند كودك يتيم دارد، آرد و گوشت مىبرد و در منزل، بچههاى يتيم را بر زانو مىنشاند و با دست مبارك نان و گوشت در دهان آنها مىگذارند و اشك مىريزد و مىگويد از تقصير على بگذريد كه دير متوجه شما شد. آن شجاعت على (ع) با اين دلنازكى، اين معنى ترحّم و رحمدلى است اما كسى كه دل و جرأت هيچ كارى را ندارد و از آواز يك بنّا به گريه مىافتد اين ضعف نفس است.