كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢١ - حكايت
بوده باشى.
قاضى از اين گفتگو متوهم گرديد و لكن با خود گفت مادام كه خود پادشاه نتوانست تو را خائن نمايد، ديگر اين پسر چه تواند كرد، لهذا التزام بنوشت و تسليم كرد.
پس از آن گفت كه قاضى را ببريد و در حبس نگاه داريد و آن محضر را از قاضى گرفتند و نزد خود حفظ نمود و آن كسانى كه آن محضر را مهر نموده بودند باز حاضر ساختند و ايشان را هر يك جداگانه طلبيده گفت:
اى مردمان آنكسى را كه در سر محله كشتند بعين اليقين بر شما ظاهر است كه كنيز تاجر بود يا نه؟ هر يك گفتند كه بر ما ظاهر نيست.
پس جداگانه بمضمون گفتهى آنان محضرى ساختند و بنظر پادشاه رسانيد.
بعد از آن فرمود تا قاضى را از زندان بيرون آوردند و كدخدايان را طلبيد، كدخدايان گفتند كه اى قاضى بيا راست بگو! آن فاحشه كه بر سر محله كشته شد كه بود؟ و كى ما گفتيم كه كنيز تاجر بوده و فاحشه بود و چند روز در اين محله بود و جهال محله او را كشتند؟! اين مسئله به اينگونه نبود و آن كشتهى سر محله ابداً كنيز تاجر نبود و محضرى كه نوشته شده دخلى باين مطلب نداشته و ندارد ماها بيش از اين شهادتى نداريم.
پسر گفت:
اى قاضى راست بگو!.
شعر
|
راستى موجب رضاى خداست |
كس نديدم كه گم شد از ره راست |
|