كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦٣ - تتمهى حكايت
كمتر بودند، ايشان گفتند: ما اعظم شأنى و ليس فى جبتي سوى الله و انا الحق و امثال اينها، اما فرعون يكمرتبه گفت. أ ليس لى ملك مصر و مرتبهى ديگر گفت: انا ربكم الاعلى، و لكن مشايخ كبار صوفيه از آن روز كه واصل شدند تا روز وفات مىگفتند: سبحانى ما اعظم شأنى، بنا بر اين رتبه و منزلت مشايخ از فرعون بيشتر است.
گربه گفت:
اى موش! از براى صوفى شدن و بندگى كردن و بگمان غلط خود را از خلق ممتاز ساختن مرا حكايتى بخاطر آمده كه سخت مناسب است باين نقل تو.
موش گفت:
بگو تا بشنوم!.
گربه گفت:
روايت كردهاند كه يكى از مردم احشامات بشهر اصفهان رفت كه گلهى گوسفند بفروشد، قضا را آنوقت جلاب بسيار آمده بود و گوسفند فراوان و نمىخريدند-، آن شخص احشامى گوسفند را بقراء و بلوكات برده و بوعده بفروخت و از آن گوسفندان كه فارغ شد آن مرد احشامى بخاطرش رسيد كه تا هنگام اتمام وعده، مدتى خواهد بود و مرا هم منزلى و دكانى و جائى نيست، بهتر آنست كه كدخدا شويم، شايد تا ايام وعده سرانجامى داشته باشيم، بارى آن شخص زنى را از جائى سراغ نمود و دلالهيى را فرستاد، اهل آن زن اين معنى را قبول نمودند اما اقوام آن زن قبول ننمودند و گفتند كه داماد را بايد ببينيم، پس از اين دلاله گفت الحال چون ريش تو سفيد و رخت تو كثيف شده، بايد بحمام بروى و ريشت را رنگ ببندى و دارو بكشى و رخت پاكيزه بپوشى تا آن دم من ترا ببرم و مردم