كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦٤ - تتمهى حكايت
عروس، تو را ببينند.
آن مرد احشامى لر بحمام رفت و گفت دارو بياوريد، و از احمقى كه داشت نپرسيد كه اين داروى ريشست يا موضع ديگر، از نادانى او را برداشته بريش و سبيل خود ماليده بعد از چند دقيقه بگمان آنكه ريشش رنگ گرفته است آب ريخت، پس از آن موى ريش و سبيل او فروريخت، آن مرد بخيال آنكه رنگ بستن بهمين نحو و منوال است.
پس از آنكه از حمام بيرون آمد بدكان دلاكى رفت كه اصلاح نمايد چون وارد دكان شد و نشست دلاك را گفت بيا و مرا اصلاح بكن، دلاك چون نظرش بر او افتاد، گفت مگر تو كيف خوردهيى؟، آن مرد خيال كرد آدمى تا كيف نخورد او را اصلاح نمىكنند، گفت: بلى كيف خوردهام! مرد دلاك آينه را بدست او داد، چون نظر نمود اثرى از ريش و سبيل خود نديد.
حالا اى موش! معرفت بسيار حاصل كردن باين قسم و بدون تعقل و فهم موافقت به رنگ ريش داد.
شعر
|
ايا صوفى گرت پرواى ريشست |
كجا زرنيخ باب رنگريشست |
|
|
هزاران نكته در هر موى پيداست |
چنين رنگى نه شايسته به ريشست |
|
اى موش! اگر تو صوفى را دوست مىدارى؟ اكنون دو كلمهى ديگر در باب كرامات صوفيهى خراسان بشنو!.
آوردهاند كه روزى يكى از اهل عراق و از مردمان اراذل، متوجه خراسان شد، قضا را يكى از كدخدايان خراسان از باغ بيرون آمده بود و دستمال ميوهيى در دست داشت و به خانه مىرفت، قضا را نظرش بهآن مرد افتاد و گفت: مىبايد كه