كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٦١ - تتمهى حكايت
ديگر گفتهاند:
شعر
|
پاى استدلاليان چوبين بود |
پاى چوبين سخت بىتمكين بود |
|
و ديگر از اين مقوله گفتگو بسيار است، اما تا كسى با ايشان ننشيند و اختلاط ننمايد نمىداند،
گربه گفت:
آيا از معرفى الهى خبر دارند.
موش گفت:
هرگاه خدا را نشناخته باشند، چگونه عبادت مىكنند و رتبه از كجا بهم مىرسانند البته مىشناسند و مىدانند!.
گربه گفت:
اى موش! ديگر چيزى از تعريف و توصيف و اخبار و آثار و كردار و افعال ايشان مىدانى؟ بگو تا بشنويم!، شايد كه در اين باب مهارت تمام بهم رسد و كمال مراد حاصل شود.
اسرار حاصل نمودن ايشان آسان نيست، بواسطهى آنكه سلوك و رياضت و علم شكستگى و بردبارى ايشان زياده از حد و بيان است، از آن جمله حلم و و ستارى در اين مرتبه است كه حسين منصور مرد حلاجى بود، يك روز زنى در دكان او آمد كه پنبه بخرد و آن زن پير بود، چون زن نشست در حالت نشستن بادى از آن پير زن جدا شد چون حسين حلاج آن صدا را بشنيد متوجه آن نشد و گرم حلاجى خود شد كه مبادا آن پيرهزن خجل شود و بسبب آن حلم و