كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٨ - تتمهى حكايت
چون شب شد مىخواست كه با دختر مقاربت نمايد، آن دختر عذرى خواست و گفت:
اى پادشاه عالم! توقع دارم كه مرا چهل روز مهلت دهى و بعد از آن هر قسم رأى و ارادهى پادشاه باشد بعمل آورم و پيش گيرم.
پس پادشاه ازبسكه او را دوست مىداشت چهل روز او را مهلت داد.
روز بروز شوق پادشاه به دختر زياده مىگرديد و آن دختر بطريق خاص رفتار مىكرد كه تمام اهل حرم محبت او را در ميان جان بسته و يك نفس بىاو صحبت و عشرت نمىنمودند.
شبى از شبها آن دختر با زنان حرمسرا در صحبت بود تا سخن از امواج دريا و تافتن انوار آفتاب بر روى دريا بهنحوى بيان نمود كه اهل حرمسرا را همه ارادهى سير دريا شد.
پس به يكديگر قرار دادند كه در وقت معين بعرض پادشاه رسانند و رخصت گرفته بسير دريا بروند.
و اما چون كشتيبان به خانه رفت و از اقوام خود چند نفر جمع نموده خود را بساحل دريا رسانيدند كه آن دختر را از ساحل برداشته و به خانه برند و بخاطر شادى عروسى نمايند، چون به كنار دريا آمدند اثرى از كشتى و دختر نديدند، كشتيبان ندانست كه غم كشتى را خورد يا غم دختر را، از اين حالت بسيار محزون شد و دست برزد و گريبان را چاك داد و از اندوه دختر ساحل دريا را گرفت و از عقب او روانه شد.
اى گربه! مقدمهى كشتيبان شبيه است به مقدمهى من و تو، اگر كشتيبان دختر را از دست نمىداد، الحال در ساحل دريا نمىدويد و اگر تو هم مرا از دست