كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٩ - تتمهى حكايت
نمىدادى اين معطلى را نمىكشيدى و حال كه مرا از دست دادى اين از احمقى توست و حالا هر چه از دستت مىآيد كوتاهى نكن. اگر آن كشتيبان دختر را بدست مىآورد تو هم مرا بدست خواهى آورد.
چون گربه اين سخنان را شنيد از روى غضب و قهر فرياد برآورد و گفت:
اى موش! چنين مىنمايد كه مرا سرگردان و اميدوار مىنمائى و بعد از مدتى سخنى چند بروى كار در مىآورى كه سبب مأيوسى من مىشود، چنين كه معلومست پس رفتن از توقف اولىترست.
موش گفت:
اى گربه! مرا قدرت و منع نمودن نزد شهريار نيست، نهايت آنكه موافق حديث پيغمبر كه فرموده الناس احرار و الراجى عبد يعنى اگر اميدى به خود قرار مىدهى از اميدى كه دارى منقطع مىسازى و اگر اميدى قرار ندهى فارغ و آزاد مىشوى، پس اگر خواهى برو تا رشتهى اميد بمقراض مصرى قطع نگردد و شما را اندك صبر بايد كرد. اكنون تامل كن و ببين كه بر سر دختر و كشتيبان چه آمد!.
موش گفت:
چون دختر و اهل حرم قرار با هم كردند كه بعرض پادشاه رسانند و رخصت بگيرند كه دريا را سير كنند، چون صبح شد قضا را در آن روز پادشاه صاحب دماغ و خوشحال بود و با اهل حرم بصحبت مشغول شد و از هر جائى سخنى در آوردند تا كه سخنى از دريا به ميان آمد، يكى از اهل حرم كه پادشاه او را بسيار دوست داشت گفت:
توقع از پادشاه دارم كه ما را بسير دريا رخصت دهد يا آنكه خود قدم رنجه