كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٣٧ - تتمهى حكايت
كشتيبان گفت: بلى!.
دختر گفت:
پس كشتى را در اينجا بايد لنگر افكنى و بشهر رفته از قوم و خويش خود چند نفر را برداشته بياورى و مرا به خانه خود برى!.
آن مرد كشتيبان سخن دختر را قبول كرد و روانهى وطن خود گرديد كه چند نفر از اقوام خود را برداشته آورده تا كه دختر را باعزاز برده باشد.
اما چون كشتيبان روانه شد، دختر گفت: خداوندا به تو پناه مىبرم، و لنگر را برداشت و چادر را در سر باد كرده بىآب و آذوقه كشتى را مىراند تا به جزيرهيى رسيد، ديد درختان سر بفلك دوار كشيده، دختر آن كشتى را ببست و در آن جزيره رفت، جزيره معمورى بنظر در آورد كه اقسام ميوههاى لطيف و آبهاى روان كه شاعر در تعريف آن گفته:
|
بهشتى بود گويا آن جزيره |
كه عقل از ديدن آن گشت خيره |
|
|
رسيدم بر سرايى همچو جنت |
كه حق كرده عطا، بىمزد و منت |
|
دختر در آن جزيره زمانى ساكن شد كه ناگاه جمعى از مستحفظان كه در آن جزيره بودند چون دختر را در آنجا ديدند او را برداشته نزد بزرگ خود بردند، چون امير ايشان آن دختر را بهآن حسن و جمال بديد كه بعقل و دانش آراسته است از عالم فراست دريافت كه اين لقمه در خور گلوى او نيست و با خود گفت:
اگر بردارم گلوگير خواهد شد و خيانت من نزد پادشاه ظاهر شود، اين دختر را بايد بنظر پادشاه برسانم، پس او را برداشت زوجهى خود را به همراه او نمود و به حرمسراى پادشاه برد و پيشكش او كرد.
چون نظر پادشاه بهآن دختر افتاد بصد دل عاشق وى گرديد و بهآن دختر گرمى زياده از حد نمود.