تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٤٦ - حكايت
انديشه كرد و من عدل پيشه كردم، او جاير و من جاير.
ملك ما را دشمنى عنود ظاهر شد. در دفع شرّ او بمال احتياج افتاد، خواجهاى غريب در آن ولايت بود، برادر جهت حفظ حوزه مملكت و ذبّ اعداى دولت، از آن خواجه استقراض كرد. چون ممانعت آغاز نهاد، برادر او را حبس فرمود، بطرايف تليد و طريف او طمع دربست و خواست تا فواخر ذخاير حوابر و روايع و نتايف شرايف بضاعت او بردارد. در جمله حمله كرد تا غريب را غريق خون كند. من از راه رحمت دست را سپر ساختم، تا جراحت از جارحه او دفع كنم. شرت[١] مماس دست من شد و انگشت كهين من ببريد.
آن محتشم چون ماجراى او بشنيد، برخاست و دست و پاى ملكزاده ببوسيد [٣٢ ر] و گفت آن بازرگان غريب من بودم، كه تو آنهمه انعام در حق من مبذول داشتى و مرا در دست تطاول او نگذاشتى و رايت معدلت و شفقت برافراشتى. اكنون بيان فرماى كه اتفاق گذار درين بقعه چگونه افتاد؟ گفت:
|
فللمرء احوال و للحال فرصة |
و للدّهر اوقات و للوقت حادث |
|
رنگآميزى زمانه غدّار، نقشى از پرده غيب بيرون كرد و مرا زار در كربت غربت افكند. بخت و دولت پشت نمود و اندوه و محنت ملازم گشت.
و عادت خود او همين است كه يكى را از بساط نشاط و فرش شرف بر خاك مذلّت نشاند و خاك ادبار بر بار حال او فشاند. هركه را شكّر فرحى در كام مراد نهد، بر عقبش زقوم هموم دهد. و حكايت تغلّب دشمن و كشته شدن برادر و عجز خود بازراند و طرفى از كيد و قصد كنيزك در سلك بيان كشيد. خواجه در زمان با هلاك كنيزك فرمان داد.
[١] - حدت( اعجوبه و محجوبه).