تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٤٥ - حكايت
شهزاده گفت:
|
قد قيل ذلك ان صدقا و ان كذبا |
فما اعتذارى فى شيئ اذا قيلا |
|
رقم جريمه بر جريده حال من كشيده شد و من در اين حال توكّل بر كرم عميم و فضل بىدريغ بارى تعالى كردم، كه «وَ مَنْ يَتَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ [٣١ ر] فَهُوَ حَسْبُهُ»[١] و اعتقاد و وثوق راسخ است كه چون نهان و آشكار خلايق كلى و جزوى بر علم قديم او پوشيده نيست، مرا كه از عار معرّت معرّاام و از لوث اين تهمت چون گرگ يوسف مبرّا، ازين ورطه بلا و غمره عنا خلاص دهد.
و اكنون چون تو سؤال فرمودى مصدوقه حال و نفثة[٢] المصدور بال خود، بطريق صدق و عدل عرضه دارم، چه بزرگان گفتهاند «ان كان الكذب ينجى فالصدق انجى منه» باشد كه از بركت صدق نجاتى روى نمايد.
محتشم گفت هرآينه پاى در كوى راستى بايد نهاد و گوى در ميدان صدق بايد انداخت. سخنى راست بلفظ مفهوم مهذّب بايد گفت، تا بر احوال وقوف افتد. و از تشقيق[٣] و تدقيق احتراز كن تا در معرض انكار نيفتى. سخن صدق دلآويز باشد و دروغ شكانگيز، كه «الصّدق طمأنينة و الكذب ريبة».
شهزاده گفت من و برادر بحكم شركت بر فلان اقليم ملكى مستقيم داشتيم، دولتى مساعد و بختى مصاعد. قدم در طلب هر مقصد كه نهاديم در منزل اول عروس مقصود در كنار آرزوى ما بود و دست بشاخ هر مقصود كه دراز [٣١ پ] [كرديم] ثمرات آن در دامان مراد ما ريخته شد، خاص و عام بارتسام مراسم ما مبادرت نمودندى و وضيع و شريف التزام احكام ما را از فريضه شناختندى. از بأس و بؤس فلك در حريم امن و امان و مغبوط و محسود كافه سلاطين جهان بوديم.
اما بحكم ازلى كه زيادت و نقصان را مجال در آن محال بود، او از ظلم
[١] - قرآن ٦٥: ٣.
[٢] - ص: ثقبه.
[٣] - ص: شقيق.