تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٣ - ١٤ - خلافت مروان حمار
امامت دهد. ابو حميد و ابو جهم[١] ازين نيّت آگاه شدند، پيش او رفتند و از هرنوع سخن گفتند كه ما باتّفاق با آل عباس بيعت كرديم و امام را نمىبينيم، و تو ايشان را پنهان داشته [اى]. او انكار كرد و نوميد شدند. شتربان را طلب داشتند و گفتند امامان را كه آوردى چه كردى؟ گفت بسراپرده شما بردم. گفتند اين امام كه تو آوردى امام همه جهان است، اگر او را بياورى دويست دينار ترا بدهيم.
شتربان متفحّص شد، و روزى [١١٨ پ] چاكر ايشان را گفتند امام را از ما سلام برسان و بگو كه ابراهيم را شهيد كردند و بو سلمه را با تو دل راست نيست، مبادا كه كار بر نوعى ديگر شود، بيرون آى! آن چاكر پيغام ايشان برسانيد. ابو العباس ايشان را پيش خود خواند. ايشان با هشت تن از صناديد كوفه بخدمت امام رفتند.
بو سلمه ازين حال وقوف يافت، بو جهم[٢] را بطلبيد و گفت اين غوغا چيست؟ گفت بخدمت امام بودم و سلام كردم و لشكر را اعلام دادم تا او را بيرون آورند. گفت وقت بيرون آمدن او نيست. بو جهم گفت وقت است.
و سخن دراز كشيد.
بو سلمه دانست كه كار از تدبير او گذشت. بخدمت ابو العباس رفت، گفت السلام عليك يا امير المؤمنين، و تمامت لشكر برين صفت سلام كردند، روز آدينه دوازدهم ربيع الاول صد و سى و دو سال از هجرت گذشته، و آن روز بر منبر رفت و خطبهاى بليغ كرد و قرابت خود با پيغمبر صلى اللّه عليه و سلّم ياد فرمود و از مردم بيعت بستد. بعد از آن عمّ خود عبد اللّه بن على را بحرب مروان بفرستاد. بهفت فرسنگى موصل لشكرها بهم رسيدند و جنگ سخت
[١] - آثار ص ٢٧: ابو جعده شامى.
[٢] - تج ١٠٠.