تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٢ - ١٤ - خلافت مروان حمار
كه او را وزير آل محمد گفتندى پيش او آمد، حسن دست او را بوسه داد و گفت ابو مسلم ما را مبايعت تو فرموده است، و تمامت سادات بنو هاشم پيش او حاضر شدند.
چون مروان از اين حال خبر يافت كه ابو مسلم خلق را به ابراهيم امام دعوت مىكند، كس فرستاد تا ابو سلمه[١] را بگرفتند. ابراهيم برادران را گفت كار من نبود، و امامت ابو العباس را داد و او را با ده كس از برادران به كوفه فرستاد. و ايشان بسراى سعيد بن وليد فرود آمدند. ابو سلمه[٢] ايشان را پنهان كرد، و ايشان كرايه شتران نداده بودند. روز ديگر شتربان كرايه شتر طلب ميداشت. چون كس را نديد تشنيع كرد، كه برادران ابراهيم امام را آوردهام و ايشان را نمىيابم، و اين سخن فاش شد. لشكر از ابو سلمه پرسيدند انكار كرد.
اين خبر به ابو العباس رسيد، كس پيش ابو سلمه فرستاد، كه اين [١١٨ ر] شتربان را صد دينار بر ماست، اين مبلغ بفرست تا او را خشنود كنيم، تا خبر ما پوشيده بماند. بو سلمه گفت تا بنگرم كه چه بايد كرد. ابو العباس بر ابو سلمه بدگمان شد و بترسيد، و برين سخن ماهى برآمد.
و مروان ابراهيم امام را در زندان كرد و بكشت، و اين خبر به كوفه رسيد. اكابر بنزديك بو سلمه رفتند و گفتند كه شنيديم برادران ابراهيم امام در كوفه پنهانند، و او ولىّعهد ابراهيم است. او را حاضر بايد كرد تا با او بيعت كنيم، بو سلمه گفت من ازين حال خبر ندارم، تا واسط را بگيريم و تا مروان و ابن هبيره[٣] كشته نشوند، وقت خروج ايشان نيست.
و ابو سلمه ميخواست كه ابو العباس و شيعت او را بكشد و از آل على يكى را
[١] - ص: ابوسم.
[٢] - ص: ابو مسلمه.
[٣] - ص: هنيره.