تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٧٠ - ١٤ - خلافت مروان حمار
رسد؛ بپسر ديگر عبد اللّه السفاح دادم. و چون او را حالتى رسد، پسر ديگر ابو جعفر دوانيقى خليفه او باشد.
و آنچه در باب ابو مسلم از لفظ محمد بن على شنيدهاند در افواه افتاد. و ابو مسلم را دغدغهاى در خاطر پديد آمد. و در آن سال محمد بن عبد اللّه بمرد و ابو مسلم دعوت آشكار كرد و هزار مرد بر وى جمع شدند. و نصر بمحاربت كرمانى مشغول شد. اين حال به مروان انهى كرد، او التفاوت ننمود. چون ابو مسلم ديد كه نصر را مددى نيست، طمع كرد و با كرمانى متّفق شد[١] و جامه سياه پوشيد، از بهر آنكه بنى اميه جامه سبز [١١٦ پ] پوشيدندى. و هركرا از بنى اميه يافت مىكشت، تا هفتاد هزار بكشت. و چون نصر ديد كه مددى ندارد خواست تا ميان كرمانى و ابو مسلم وحشت اندازد، و كس پيش او فرستاد كه بر ابو مسلم اعتماد مكن كه موافقت او با تو از ترس منست. مصلحت آنستكه با يكديگر سوگند خوريم و او را از ميان برداريم. كرمانى ماجرا به ابو مسلم بگفت، و گفت مرا در خاطرست كه با او ديدار كنم و جمعى بدارم تا كار او بسازند. ابو مسلم بپسنديد. كرمانى برابر لشكر نصر بايستاد و آنچه خواست كردن با جمعى بگفت و نصر نيز همين تدبير كرده بود. و كرمانى آن روز بىخويش بود، و آن مرد كه نصر با او تدبير كرده بود حمله برد و كرمانى را بكشت و سرش را به مروان فرستاد. و ابو مسلم جنگى سخت كرد، و در آن حرب على پسر كرمانى، تميم پسر نصر را بكشت، و نصر را جراحت رسيد و بهزيمت شد.
و كار ابو مسلم بالا گرفت و اهل خراسان از نصر متنفّر بودند، و هواى ابو مسلم ميزدند. نصر ترك محاربت كرد و بخانه بنشست. ابو مسلم چهار كس
[١] - تج ٨٩ ندارد.