تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٨ - حكايت
بخدمت و تحيّت تكليف مىنمودند، قيصر البتّه سر فرونياورد و او را خدمت نكرد و گفت اگر او پادشاه است من نيز پادشاهم، در سلطنت مساوات ثابت است، و ترجيح كبر سنّ مراست، از چه روى پيش او روى بر خاك نهم!
چون از خدمت امتناع نمود، گفتند كلمهاى بگو! قيصر گفت چه گويم؟
اگر پادشاهى كه هميشه با وى ببخش، [٨٢ ر] و اگر قصابى بكش، و اگر بازرگانى بفروش! ملكشاه را دواعى كرم و متقاضى سماحت محرّص شد، گفت من پادشاهم و ببقاى جان بر تو منّت نهادم، و او را بانواع نوازش اكرام فرمود و خلع گرانمايه داد و در پهلوى خود بنشاند.
چون قيصر آن صولت و قهر و صفح و لطف ازو مشاهدت كرد، مالى عظيم قرار داد كه هرسال از روم بعراق و خراسان آورند.
و چون ديد كه تمامت امور بمشورت و راى نظام الملك تمشيت مىيابد، او را گفت التماس است كه بخدمتى فرمان رود! تا موجب استظهار باشد، و بجان و دل تلقّى كرده آيد. نظام الملك گفت متوقّع من از تو چيزى بس كه آسان است، اگر مبذول افتد غايت لطف باشد و آنرا منت بسيار دارم. قيصر گفت، شعر:
|
بر تيغ چو زنگ و بر سر خويش چو موى |
بنشينم و برخيزم اگر فرمايى |
|
وزير فرمود كه پيوسته آرزو دارم كه مرا [در] قسطنطنيه ملكى باشد، قدرى زمين انعام فرماى كه آنجا عمارتى توان كرد. قيصر گفت چه مقدار بايد؟ گفت بقدر پوست گاوى. قيصر از حقارت آن ملتمس تعجّب نمود و مبذول [٨٢ پ] داشت.
پس نظام الملك فرمود تا پوست گاوى بماليدند و از آن دو الهاى باريك كشيدند، و بدان مقدار و عرض از زمين قسطنطنيه فروگرفت، و آنجا رباط و