تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١١٢ - حكايت
ملكشاه، او را باجرى تمام گرفته است، تا در دنيا و آخرت نيابت او كند. در دنيا مصالح عباد و بلاد سازد و در آخرت از جانب او جواب گويد. زيرا كه چون حقّ تعالى او را در موقف حساب بدارد و گويد كه[١]: مملكت عالم در تصرّف تو آوردم و خلق را بوديعت بتو سپردم و كار ايشان را بتو حوالت كردم: با ايشان برچه وجه اقدام نمودى؟ او گويد: بارخدايا ميدانى كه از براى تدبير كار ايشان پيرى مدبّر عاقل اختيار كردم و ممالك را بدو سپردم، و گفتم كه بافاضت خير و اقامت مراسم حقّ مشغول باشد، هم بقلم حكم كند و هم بتيغ، و صدارت اسلام بدو مقرر كردهايم؛ و اينك در حضرت ايستاده است، ازو بپرس كه بلاد و عباد را چه كرده است؟
اكنون صدر اسلام انديشه فرمايد كه در آنوقت چه جواب لا يقتر باشد؛ آنكه گويى: چون حكم ممالك بمن رسيد، در خانه بگشادم و دادداد دادم و حجاب حجّاب برداشتم، با زوّار و سوّال طريق احسان و اجمال سپردم؛ [٧٨ ر] يا آنكه گويى:
بر ابواب بوّاب نصب كردم و نوّاب و حجّاب معين گردانيدم، تا محتاجان را بمن راه ندهند و قاصد و وافد را خايب و خاسر بازگردانيدم.
انوشروان كه از عبده اوثان بود، در بروى خلق بگشاد و تا حدى سهل- الحجاب بود، كه رسول ملك روم با او گفت پادشاه راه دشمن بخود آسان كرده است! كسرى گفت حصن من عدل است و مرا درين منصب از بهر آن نصب كردهاند تا حاجات مردم برآرم. اگر در بندم، مراد بندگان خداى تعالى چگونه توانم داد؟
و پادشاه هندوستان[٢] كه از جملت بتپرستان بود، بهر دو گوش كر شد،
[١] - ص: كو( تج ٢٧٥).
[٢] - در مجموعه ورام ص ٥٨٩ چنين داستانى درباره پادشاه چنين آمده است- در مكارم اخلاق نيشابورى ص ١٢٦ هم مانند آن درباره پادشاه چين هست.