رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ١٧٩ - من هم مى خواهم دوست بمانم
زده بودند.
در سال هاى دهه ٦٠ ميلادى بيشتر سرزمين هاى آفريقا موفق به كسب استقلال شدند. اروپاييان از آفريقا رفتند، بعضى با اشتياق و بعضى ديگر در كمال بى ميلى. ملت هاى جديد آفريقايى پرچم هاى خود را بر افراشتند، سرود هاى ملى خود را خواندند و صاحب كرسى هاى خود در سازمان ملل شدند. بسيارى از آن ها معادن با ارزش و حتى نفت در كشور شان يافتند. آفريقا براى اولين بار در تاريخ خود صاحب اقتصاد صنعتى قابل بحث مى شد، همه چيز مى توانست بهتر هم بشود.
اما استقلال به معناى پايان داستان نبود، رقابت هاى قبيله اى گذشته نه تنها پايان نگرفتند كه كسب استقلال، شدت بيشترى نيز به آن بخشيد؛ بعضى از مناطق در حال صنعتى شدن بودند، اما بيشتر نواحى قاره هنوز همان شيوه زندگى و كشاورزى قرن هاى پيش را ادامه مى دادند. چنين شرايطى خبر از آن مى داد كه به زودى همين دولت هاى تازه تأسيس در ميان فقيرترين كشور هاى جهان قرار خواهند گرفت. اين واقعيت نيز وجود داشت كه اكثر رژيم هاى حاكم در كشور هاى جديد همچون ساير نقاط جهان ظالم و سركوبگر بودند. بسيارى از دولت هاى آفريقاى ناچار به درخواست كمك و حمايت از كشور هاى ديگر شدند و كمك هاى بين المللى هيچ گاه بدون چشمداشت صورت نمى گيرند. اين دولت هاى تازه استقلال يافته به زودى چنان به دنياى خارج وابسته شدند كه عملا فرقى با يك مستعمره نداشت.
جنگ هاى آنگولا و موزامبيك خيلى زود به صحنه هايى خونبار تبديل شد، هيچ يك از طرفين قادر به پيروزى نبودند تا اين كه در سال ١٩٧٤ گروهى از ژنرال هاى چپ گرا در ليسبون تصميم قطعى خود را گرفتند، دولت پرتغال را سرنگون كردند، قدرت را به دست آوردند و خروج پرتغالى ها را از هردو