رنگارنگ يا کشکول درويشي - محسنى، شيخ محمد آصف - الصفحة ٣٧٤ - تخيل آقاعلى مدرس حكيم زنورى
يعنى از طريق بسط در بدن خود تصرف كرده و از طريق قبض به نفس كلى الهى اتصال مىيابد.[١]
تا اينكه در آخر ص ١٤٧ مىگويد: در نظر زنورى آثارى از نفس به عنوان وديعه در بدن پس از مفارقت باقى مىماند و به همين جهت اتصال ميان آن ها گسسته نمىگردد و حكيم زنورى آسان تر بودن رجوع بدن را بر اساس علاقه مذكور توجيه مىنمايد.
مرحوم مطهرىكه به نظريه صاحب اسفار اعتراض دارد همين نظر زنورى را بدون ذكر نام در سخنرانى خود- كه پس از شهادتش به نام كتاب معاد چاپ شده- مىپذيرد و مىگويد روح به بدن بر نمىگردد و قرآن هم آن را نفرموده چه ايراد دارد كه بدن بعد از هزاران سال مجرد شود و به روح برگردد.
از آقاعلى نقل شده كه فهم اين مطالب را تنها براىكسانى ميسر دانسته كه از فطرت ثانى بر خوردارند.[٢]
بلى ما تنها از فطرت اولى- «فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها لا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ». (روم: ٣٠) بر خورداريم و اين همه صحبت هاى او را تخيل مى دانيم.
او در جايى از صحبتهاى خود مىگويد: ممكن است در اين جا پرسشى پيش آيد كه اگر نفس جزيى انسان پس از مفارقت از بدن تدبير امور آن را هم چنان به عهده دارد، تفاوت ميان مرگ و حيات در چيست؟ پاسخ اين پرسش آن استكه تدبير نفس نسبت به بدن پس از مفارقت از آن به طريق بسط استكه در يك نظام جزيى شخصى در اين جهان انجام مىپذيرد كه تدبير نفس به بدن پس از مفارقت از آن، هنگامى انجام كه از طريق قبض به نفس كلى الهى اتصال مىيابد، البته پس از اينكه به آن اتصال يافت به عنوان يكى از جهات فاعليت
[١] - غلام حسين ابراهيمى، معاد، ص ١٤٥ و ١٤٦.
[٢] - غلام حسين ابراهيمى، معاد، ص ١٤٨.