فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٨٧ - نظریه مارکسیسم
اینها زندگی میکرد و نمیتوانست تولید اضافی داشته باشد، یک فرد فقط به اندازه خودش میتوانست تولید کند، و بلکه انسانها مثل کبوترها زندگی میکردند که صبح گرسنه از آشیانهاش بیرون میآید، تا شب دنبال غذا میگردد، سیر میشود، بعد میآید در لانهاش میخوابد، باز صبح دومرتبه دنبال [غذا میرود.] انسانها از ماهیهای رودخانهها و میوههای جنگلی و حیوانی که در جنگل شکار میکردند زندگی میکردند، همینطور باید از این طرف تحصیل کنند و از طرف دیگر بخورند. قهراً این وضع تولید جبراً ایجاب میکرد که اینها با یکدیگر خوب و برادر باشند چون تازه در مقابل یک دشمن قرار میگرفتند، مثلًا آن حیوانی که میخواست بیاید اینها را بدرَد. چیزی که سرش دعوا کنند نداشتند ولی چیزی که به موجب آن با یکدیگر دوست باشند داشتند. آنچه که بخواهند سر آن بجنگند ثروت بود و ثروت هنوز به وجود نیامده بود. آنچه که به موجب آن با یکدیگر دوست باشند وجود داشت: دشمنی طبیعت و حیوانات. گروه کبوترها چطور با یکدیگر دوست هستند، با یکدیگر پرواز میکنند، با یکدیگر به آسمان میروند، با یکدیگر یک جا مینشینند آب میخورند دانه جمع میکنند و بعد میروند؟ انسان هم همینطور بوده. گلّههای آهو چگونه زندگی میکنند؟ انسان هم همین گونه زندگی میکرده. وضع تولید [نزاع را] ایجاب نمیکرد، چیزی نبود که بخواهد مایه جنگ و دعوا باشد، قهراً با همدیگر برادر بودند. فکرشان هم فکر برادری بود چون فکر تابع شکم و تابع تولید است.
تا تدریجاً بر اثر تجارب، بشر وضع تولید را پیش برد، کشاورزی را کشف کرد، یک نفر توانست بیش از اندازه فرد خودش تولید کند، این قدر تولید کند که چند نفر دیگر هم زندگی کنند.
گندمی را بکارد، اگر خودش در سال یک خروار مصرف داشته باشد میتواند ده خروار به دست بیاورد که پنج شش نفر دیگر هم به حساب او زندگی کنند. همین جا بود که یک نفر توانست به حساب کار یک نفر دیگر زندگی کند. قبلًا هر کسی اجباراً باید به حساب کار خودش زندگی میکرد، بعد این امکان پیدا شد که یک نفر به حساب کار دیگری زندگی کند. مسئله مالکیت زمین و مسئله مالکیت بردهها به وجود آمد. قبلًا اسیران جنگ را میکشتند. ولی وقتی که این قضیه کشف شد اسیر را به جای اینکه بکشند نگه میداشتند، به صورت یک حیوان از او استفاده میکردند و بردهاش میکردند. بعد آن ارباب میرفت میخورد و میخوابید و این برایش کار میکرد. مالکیت به وجود آمد. از روزی که مالکیت به وجود آمد، شر و ظلمت و ظلم به وجود آمد و انسان بد شد. اصلًا انسان، خوب و بد ندارد. انسان فکرش، روحش، ذوقش، وجدانش، دلش همه حرف است، همه اینها