فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٨٠ - تفاوت نظریه مارکس و نظریه فطرت درباره هویت جامعه
اما از نظر مارکس این یک جریان طبیعی به آن معنا که سقراط میگفت و به آن معنا که انبیا میگویند نیست که مثل یک موجود زنده از مرحلهای به مرحله دیگر قدم میگذارد بلکه جبر ماشین است که این کار را میکند.
تفاوت نظریه مارکس و نظریه فطرت درباره هویت جامعه
برای اینکه فرق ایندو روشن بشود توضیحی لازم است. قبلًا عرض کردم که یک نظریه اصلًا ساختمان جامعه را ساختمان ماشینی میداند که قطعات در واقع از یکدیگر جدا هستند یعنی متحد نیستند ولی به همدیگر وابسته هستند. شما سپر ماشین را که بگیرید حرکت بدهید همه ماشین حرکت میکند. یا سپر حرکت نمیکند و یا اگر حرکت کرد همه ماشین حرکت میکند. آنها میگویند جامعه حکم یک ماشین را دارد. اجزاء جامعه گاهی پیش افتادگی و پس افتادگی پیدا میکند. اول یک وضع هماهنگی دارد. بعد یک قسمت از قسمتهای جامعه پیش میافتد، که از نظر اینها آن قسمتی که اصل است و پیش میافتد اقتصاد است. در نتیجه تعادل جامعه بهم میخورد. آن قسمتهای دیگر همان وضع سابق خودشان را دارند، این قسمت پیش میافتد، بعد یک کشمکشی رخ میدهد. آن قسمتها میخواهند بمانند، این قسمت میخواهد جلو برود. مثل یک اندامی که نیمی از آن زنده باشد بخواهد جلو برود، نیم دیگر فلج یا نیمه فلج باشد و باید آن را بکشند. یک پا دارد راست حرکت میکند، یک پای دیگر را به زور باید کشید و برد. کشمکش رخ میدهد ولی بالاخره آن اندام ضعیف مجبور است که خودش را تطبیق بدهد به آن اندامی که قویتر است.
پس این گونه است که نیمی از جامعه جلو میافتد نیم دیگر عقب میافتد که از نظر اینها آن که جلو میافتد زیربناست و آن که عقب میافتد روبناست. بعد جنگ زیربنا و روبنا رخ میدهد و روبنا چارهای ندارد که آخرش خودش را به زیربنا تطبیق بدهد.
ولی مطابق نظریه فطری چنین نیست، جامعه به تمام وجودش مثل یک نهال است. این نهال گلابی که به زمین کردهاند، به تمام وجودش دارد به سوی درخت گلابی شدن حرکت میکند.
نمیگوییم دچار آفت نمیشود، ممکن است دچار آفت زدگی بشود یک سال هم رشد نکند، ممکن است یک شاخهاش بشکند، ممکن است وضع دیگری پیش بیاید ولی مسیر طبیعی همه این «کل» به عنوان یک موجود زنده به طرف آن کمال نهایی خودش است.