فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٧٦ - فطرت، ریشه هویت فردی و اجتماعی انسانی
نیست واقعی است، در او هست. اگر همان استعدادهای درونی او در وی بشکفد آن وقت این موجود به کمال خودش رسیده است. اگر شکفته نشود مسخ شده. آنوقت «مسخ» معنی پیدا میکند. من نمیفهمم امروزیها که از یک طرف از فطرت نامی نمیبرند و عملًا قائل به فطرت نیستند و از طرف دیگر مسئله مسخ انسان یا از خود بیگانگی انسان را مطرح میکنند [چگونه آن را توجیه میکنند؟] آخر کدام خود؟! این خودی که شما میگویید که از آن خودش دارد بیگانه میشود کدام خود است؟ آن چیزی که میگویید انسان او باید باشد و اگر نبود مسخ شده آن چیست؟
پس این نظریه میگوید درست است که انسان آماده پذیرش افکار گوناگون، اخلاق گوناگون و روشهای عملی گوناگون است اما نسبتش به همه اینها علی السویه نیست. یک سلسله افکار هست که اگر بپذیرد همانی است که میبایست بپذیرد. یک سلسله افکار را اگر بپذیرد از راه خودش منحرف شده و واقعاً غلط و اشتباه است.
آن نظریهای که میگفت نباید به هویتهای ملی دست زده شود و حتی گفته میشد اسلام هم نیامده که دستی به ترکیب هویتهای ملی بزند، زیرا این مثل این است که بخواهد خون مردم را بریزد. چرا خون مردم را بیجهت بریزد؟! به هویتهای ملی نباید دست بزند. این باید سر جای خودش محفوظ بماند. در ماورای هویتهای ملی یعنی با حفظ هویتهای ملی هر حرفی دارد بیاید حرفش را بزند. گفتیم به آیه انّا خَلَقْناکمْ مِنْ ذَکرٍ وَ انْثی وَ جَعَلْناکمْ شُعوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفوا [١] هم استدلال شده به بیانی که در جلسه پیش عرض کردیم.
جوابش این است: اگر اینطور باشد اسلام به اخلاق فردی هم دیگر نباید کار داشته باشد. اگر اسلام به هویتهای فردی و شخصی به نام اخلاق کار نداشته باشد، به هویتهای ملی هم به نام هویتهای اجتماعی کار نداشته باشد آن وقت اسلام یک امری میشود در حاشیه زندگی، همان دینی که امروز در دنیای مسیحیت اسمش را دین گذاشتهاند، یعنی یک امری که کاملًا در حاشیه قرار گرفته و در متن به هیچ چیز کار ندارد، کار قیصر را به قیصر وا میگذارد و کار خدا را به خدا، بلکه کار شیطان را هم به شیطان وا میگذارد، همه کارها را به دیگران وا میگذارد. هفتهای یک روز یک کلیسایی هم باید [رفت.] وقتی که انسان احساس نیازی میکند که به آنجا برود یک ساعتی هم به کلیسا برود و لااقلپ
[١] حجرات/ ١٣.