فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٦٤ - نظریه درست
قبیل دورکهیم و خود کارل مارکس و دیگران مدعی هستند که انسان وقتی که متولد میشود هیچ بعد انسانی ندارد، یک حیوان محض و یک ماده خام محض به دنیا میآید، هیچ امر فطری در امور انسانی همراه خودش ندارد، هرچه دارد همان غریزههای حیوانی است، مازاد بر غریزه حیوانی چیزی ندارد. بعد وقتی که وارد جامعه میشود، به شکلهای مختلفْ ابعاد انسانی پیدا میکند. مثلًا هر کسی یک حس اخلاقی در خودش مییابد که «وجدان اخلاقی» نامیده میشود. میگوییم وجدانم به من اجازه نمیدهد چنین بکنم. میگویند چنین نیست که این حس یک امر فطری باشد که انسان با این وجدان به دنیا آمده، این را جامعه به انسان تلقین کرده و داده است. این، بُعد وجودی است که انسان در جامعه پیدا میکند. و همچنین وجدانهای دیگری که انسان پیدا میکند.
وجدان فلسفی پیدا میکند، وجدان مذهبی پیدا میکند؛ تمام اینها ابعادی است که جامعه به انسان میدهد و بستگی دارد که جامعه چگونه به انسان بدهد. جامعه در یک جا بعد اخلاقی را به این شکل میدهد در یک جا به شکل دیگری، یک جا هم اصلًا نمیدهد. در یک جا بعد مذهبی میدهد در یک جا بعد مذهبی نمیدهد، در یک جا به این شکل میدهد و در یک جا به شکل دیگری. به هرحال در سرشت انسان چیزی به این نامها وجود ندارد.
ولی نظریه فطرت نظریه دیگری است و آن این است که درست است که انسان در جامعه پرورش پیدا میکند ولی معنی «پرورش» این است که بذر انسانیت در سرشت انسان نهاده شده است:
وَ نَفْسٍ وَ ما سَوّیها. فَالْهَمَها فُجورَها وَ تَقْویها [١].
فَاقِمْ وَجْهَک لِلدّینِ حَنیفاً فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتی فَطَرَ النّاسَ عَلَیها [٢].
کار جامعه این است که یا انسان را در جهت فطرت او پرورش میدهد مثل یک بذر یا نهالی که در زمین کاشتهاند و آن را پرورش میدهند که آن بذر کم کم میشکفد و به تدریج رشد میکند و بالنده میشود؛ و یا جامعه برعکس رفتار میکند یعنی بر ضد فطرت انسانی رفتار میکند و انسان را مسخ میکند و وجدان اصلی انسان را میگیرد و به جای
[١] شمس/ ٧ و ٨.[٢] روم/ ٣٠.