فلسفۀ تاریخ ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ١٤٧ - ردّ این نظریه
مقابل یکدیگر قرار میدهد که عِبادِی الصّالِحون چنین، اولیاءُ اللَّه چنین، متّقین چنین:
وَ لَقَدْ کتَبْنا فِی الزَّبورِ مِنْ بَعْدِ الذِّکرِ انَّ الْارْضَ یرِثُها عِبادِی الصّالِحونَ [١].
انَّ الْارْضَ لِلَّه یورِثُها مَنْ یشاءُ مِنْ عِبادِهِ وَ الْعاقِبَةُ لِلْمُتَّقینَ [٢].
این همه گروههای مختلف هست، گروههایی که مورد نکوهش قرآن است و گروههایی که مورد ستایش قرآن است.
روی این منطق، تمام این تقسیم بندیها و قطب بندیها به دو قطب برمیگردد: قطب مستکبر و قطب مستضعف. هر گروهی را که قرآن ستایش کرده به نام نبی، رسول، ولی، صدّیق، شهید، متقی، صالح، مصلح، اینها همه در قطب مستضعف هستند. هر گروهی را که قرآن مذمت کرده، گفته کافر، منافق، ملأ، مترَف، فاسق (اولئِک هُمُ الْفاسِقونَ [٣]) و به هر عنوانی که مذمت کرده، اینها مردمی بودند که در قطب مستکبر بودند. پس، از نظر جامعه شناسی قرآن، جامعه به دو قطب مستکبر و مستضعف تقسیم میشود؛ یک گروه که تحت این همه عناوین بیان شده است همه وابسته به این قطب هستند و یک گروه دیگر که با آن عناوین دیگر بیان شده همه وابسته به آن قطب هستند.
ردّ این نظریه
اگر این سخن را بگوییم آنوقت مسئله دعوت- که در جلسه پیش گفتیم- روشن میشود. اگر قرآن چنین منطقی داشته باشد، اولًا در دعوت خودش اولًا مخاطبهایش فقط یک گروه هستند، گروه مستضعفین، برای اینکه آن گروه دیگر اساساً طرز تفکرشان طرز تفکری نیست [که این دعوت را بپذیرند.] اصلًا امکان اینکه کسی در آن قطب باشد و این دعوت را بپذیرد نیست، چون وقتی که وجدان انسان صد درصد ساخته موقعیت طبقاتیاش هست امکان ندارد که انسان در آن قطب باشد و منطق این قطب را بپذیرد. بنابراین مخاطبهای قرآن قهراً باید منحصر به طبقه مستضعف باشد. طبقه غیرمستضعف
[١] انبیاء/ ١٠٥.[٢] اعراف/ ١٢٨.[٣] حشر/ ١٩، نور/ ٤.