روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤١٠ - ترجمه
راى بينى در اين كار؟گفت:بيا تا به يك جاى به كوه حرى شويم و آنجا راى زنيم.آنجا رفتند.ابو مسعود گفت:راى آن است كه صد شتر بگيرى و آن را هدى خانۀ خدا كنى،و هريكى را نعلى در گردن كنى بر رسم هدى،باشد كه اين سپاهان يكى را از آن بكشند!خداى خشم گيرد براى خانۀ خود.عبد المطّلب همچنان كرد.ايشان چون برسيدند،اوّل آهنگ شتران كردند و چند شتر را پى بكردند و بكشتند.
ابو مسعود گفت:اكنون تعرّض كردند سخط خداى را،و ابو مسعود عبد المطّلب را گفت:دل مشغول مدار كه اين خانۀ خداست خداى را هست كه او را نگاه دارد،نه تبّع با لشكرى تمام آنجا فروآمد و خواست تا اين خانه ويران كند [١]،خداى تعالى جهان بر وى تاريك كرد سه روز.تبّع پشيمان شد و توبه كرد و خانه را جامه قباطى در پوشيد و تعظيم كرد و شتر بسيار بكشت آنجا.
آنگه گفت:بنگر به جانب يمن تا چه بينى!او بنگريد،گفت:مرغانى مىبينم سپيد كه از كنار دريا روى به مكّه نهادهاند.گفت:بنگر تا كجا فروآيند؟ گفت:به بالاى سر ما رسيدند،گفت:مىشناسى اين مرغان را؟گفت:نه.گفت:
مرغان بلاد مااند،عربى نيست و نجدى و تهامى و شامى.گفت:بر چه شكلاند؟گفت:به شكل منج انگبيناند و در منقار هريكى سنگى هست.هر گروهى را يكى مرغ در پيش ايستاده است سياه سر،دراز گردن،سرخ منقار.
بيامدند اين مرغان و گرد لشكرگاه ابرهه درآمدند.چون ايشان صف بركشيدند و آهنگ كعبه كردند،هر مرغى از ايشان آنچه در منقار داشت بينداخت،بر هر سنگى نام صاحب او نوشته.بر هريكى كه سنگ او بر او زدند، بر سرش آمد و از زيرش بيرون آمد،و اگر بر پشتش افتاد به سينهاش بيرون آمد،و اگر بر سينهاش آمد،بر پشتش بيرون رفت تا همه بر جاى بمردند،و گفتند:از آن
[١] .كا:بيران كند.