روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣٣٥ - ترجمه
زهري روايت كرد از عروه از عائشه كه:اوّل كار رسول-عليه السلام-خواب بود، خوابهاى راست.هيچچيز در خواب نديد الّا هم بر وفق آنكه ديده بودى پديد آمدى،آنگه چون تنها بودى او را ندا كردندى تا يك روز بر كوه حرى نشسته بود، جبريل آمد و او را گفت:يا محمّد! اِقْرَأْ ،بخوان.رسول گفت:
ما أنا بقارئ ،من خواننده نهام.رسول گفت:مرا بگرفت و بيفشرد سخت،پس بازگذاشت [١٥١-ر] و گفت بخوان،گفتم:خواننده نيم [١].گفت:بار ديگر مرا بيفشرد و بازگذاشت،و بار سديگر همچنين اين آيات بر او خواند: اِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ ،الى قوله: مٰا لَمْ يَعْلَمْ ،و برفت.
رسول گفت:از آن رنج و تعب مراتب آمد و بترسيدم و لرزه بر اندام من افتاد و با حجرۀ خديجه رفتم و گفتم:
زملوني دثروني [٢] ،بپوشى [٣]مرا.خديجه جامه بر من افگند و من بخفتم.جبريل آمد دگربار آيت آورد: يٰا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ، قُمْ فَأَنْذِرْ [٤].من برخاستم و اين حال با خديجه بگفتم و گفتم:مىترسم تا اين خيالى سودايى است!مرا خديجه گفت:حاشاك،دور باد از تو اين حديث،خداى تو تو را از اين آفت دور دارد كه مردى راستيگرى و صلت رحم كنى و رنج از مردمان بردارى و مهمان را طعام دهى و مردم را بر نوايب روزگار معاونت كنى.
آنگه گفت:برخيز تا به نزديك عمّ من رويم و اين حديث با او بگوييم تا او در اين چه گويد:برخاستيم و نزديك ورقۀ نوفل شديم-و او كتب اوايل خوانده بود -چون اين حديث بشنيد،گفت:هنيئا لك يا محمّد أنت الناموس الأعظم،تو ناموس اعظمى كه ما در كتب اوايل خواندهايم از تورات و انجيل،و تو پيغامبر آخر زمانى كه ختم نبوّت به تو كند خداى تعالى،و يا كاشك من در روزگار تو بودمى تا تو را نصرتى كردمى تمام،پندارى در آن مىنگرم كه تو را از اين شهر بيرون كنند و برنجانند.گفت:مرا بيرون كنند؟گفت:آرى،و هيچ پيغامبر،خداى
[١] .كذا در اساس:نيم/نهام.
[٢] .آج،آد،گا:زملوني و دثروني.
[٣] .آج و ديگر نسخه بدلها:بپوشيد.
[٤] .سورۀ مدّثر(٧٤)آيۀ ١ و ٢.