روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٤٤٥ - ترجمه
بخشى و امان دهى او را!گفت:برو تا فردا پيش من آرى [١].
گفت:بر دگر روز او را پيش رسول بردم.او در آمد.رسول گفت او را:
ويحك يا با سفيان! وقت نيامد كه بگويى:
لا إله إلاّ اللّه! ابو سفيان گفت:پدرم [١٩٨-پ]و مادرم و تن و جانم فداى تو باد كه بس حليم و كريم و رحم پيوندى.من بدانستم كه جز خدا خدايى نيست،كه اگر بودى به فرياد ما [٢]رسيدى در اين حال.گفت:وقت نيست كه گواى [٣]دهى كه من رسول خدايم؟گفت:تن و جان من فداى تو باد،چه حليم و كريمى و رحم پيوند.مرا در اين حديث دو ماه مهلت ده.گفت:چهار ماه مهلت دادم تو را.عبّاس گفت،من گفتم:و ويحك يا با سفيان،ايمان آر و گواى [٤]حق بگو.گفت:در مهلتم.
آنگه رسول گفت:ببر او را و بر گذرگاه لشكر بدار تا مردم او را ببينند و بدانند كه او را امان است.گفتم:يا رسول اللّه!تو دانى كه او مردى است كه فخر دوست دارد،طمع تشريفى مىدارد بيش از اين.گفت:برو بگو كه من مىگويم كه هركه در سراى او رود ايمن است،و هركه در مسجد الحرام رود ايمن است، و هركه در خانۀ خود رود و در ببندد ايمن است.
عبّاس گفت:او را ببردم و در رهى [٥]تنگ بداشتم تا گروه گروه لشكر بر او مىگذشت و او مىگفت:اينان كيستند؟من مىگفتم:بنو فلان و بنو فلان،تا آنگه كه رايت رسول پيدا شد و سواد اعظم و كتيبۀ خضرا.گفت:اينان كهاند؟گفتم:
رسول خداى است با جماعت مهاجر و انصار.گفت:يا عبّاس!ملكى عظيم بيافت پسر برادرت.گفتم:ويحك!اين نبوّت است.آنگه گفتم:برو و قومت را خبر ده.او برفت و در مسجد الحرام آمد و آواز داد و گفت:يا معشر قريش! محمّد اين جا رسيد با لشكرى كه هيچكس قوّت ايشان ندارد.گفتند:پس ما را
[١] .كا،آد،گا:فردا او را پيش من آور.
[٢] .آج:من.
[٤] [٣] .آج و ديگر نسخه بدلها:گواهى.
[٥] .آج و ديگر نسخه بدلها:راهى.