روض الجنان و روح الجنان في تفسير القرآن - الرازي، ابوالفتوح - الصفحة ٣١٤ - ترجمه
سپرد.او محمّد را برگرفت و با قبيلۀ خود برد بني سعد[١٤١-پ]و آنجا شير بداد.چون مدّت رضاع تمام شد و رسول-عليه السلام-باليده گشت،او را برگرفت و با نزديك عبد المطلّب برد.حليمه گفت:چون به در مكّه رسيدم،هاتفى آواز داد:هنيئا لك يا بطحاء،مكّه نوش باد تو را اى [١]بطحا مكّه كه امروز نور و بهاء و جمال وزين عالم با تو آمد.گفت:آنگه رسول را بنهادم تا قضاى حاجتى كنم.
چون بازنگريدم،او را نديدم.از جوانب بتاختم،هيچ جاى نيافتم.او را فرياد كردم و جامه چاك كردم و مىگشتم و اله شده،و هركه را ديدم مىپرسيدم و مىگفتم:كودكى را بر اين صفت و بر اين شكل ديدى [٢]؟كس خبر نداد مرا.چون آيس شدم،با خود گفتم:من با عبد المطلب چه عذر آرم!گويم:پسرى را چون محمّد كه در عالم نظير نداشت به من دادى،او را بپروردم و به در سراى تو آوردم.
از پيش چشم من او را بر بودند و من بىخبر !آنگه گفتم:اگر بازنيابم او را، خويشتن را از بن كوه بيندازم تا بميرم و از اين غم برهم.
گفت:پيرى بيامد و مرا گفت:چه رسيد تو را،و اين جزع براى چه مىكنى؟قصّه با او بگفتم.گفت:بياى تا به نزديك صنم بزرگتر رويم كه هبل است و از او در خواهيم تا هدايت كند ما را بر او.گفت:برخاستم و با او به نزديك هبل رفتم.آن پير گردبرگرد هبل در گرديد و بر او بوسه داد و گفت:اى دستگير مادر نوايب و شدايد:تو را بر قريش منّتها بسيار است،و اين زن سعدى در تو مىنالد ازآنكه كودكى داشت بر در مكّه گم شده است.ما را بر او ره نماى،و او محمّد نام است،بر ما منّت نه به ردّ او با ما.
حليمه گفت:راست چون پير نام محمّد گفت:هبل به روى در آمد و اصنام جمله بيوفتادند،و هاتفى آواز داد و گفت:اى[١٤٢-ر]پير بىخرد !دور باش،اين چه حديث است كه مىگويى!نمىدانى كه هلاك ما بر دست محمّد
[١] .كا،آد،گا:اين.
[٢] .آج و ديگر نسخه بدلها:ديديد.