دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٥ - ٣/ ٢ ٥ داستانهايى از عبادتش
مىكنى يا دل به من مىبندى؟ هيهات! هيهات! من هيچ نيازى به تو ندارم. تو را سه طلاقه كردهام و جايى براى رجوع من به تو نيست» و آنگاه مىافزود: «آه، آه، از درازىِ سفر، كمى توشه و سختى راه!».
معاويه گريست و گفت: اى ضرار! بس است. به خدا سوگند، على چنين بود. خدا ابو الحسن را بيامرزد!
٤٢٥٣. الأمالى، صدوق به نقل از عُروة بن زبير: در مسجد پيامبر خدا، گِرد هم نشسته بوديم و كارهاى اهل بدر و بيعت رضوان را يادآور مىشديم. ابودرداء [عُوَيمِر بن مالك] گفت: اى مردم! مىخواهيد به شما از كمثروتترين، پارساترين و كوشاترينِ مردمان در عبادت خبر بدهم؟
گفتند: چه كسى است؟
گفت: على بن ابى طالب.
به خدا سوگند، در جمع، همه از ابو درداء، روى برگرداندند. يكى از انصار، به او پاسخ داد و گفت: اى عُوَيمِر! سخنى گفتى كه از زمان مطرح كردن آن، هيچ كس با تو در آن سخن، همنوا نيست.
ابودرداء گفت: اى مردم! من آنچه كه ديدم، مىگويم و هر كدام از شما هرچه ديده، بگويد.
على بن ابى طالب را در باغات بنى نجّار ديدم كه از اطرافيانش جدا شد و از آنها مخفى شد و در انبوه درختان نخل، پنهان شد. گُمش كردم و از من دور شد. با خود گفتم: حتما به خانهاش رفت. ناگهان، نالهاى غمگين و نغمه سوزناك تأثيرگذارى شنيدم كه مىگفت: «پروردگارا! چه بسيار گرفتارى كه از دوش من برداشتى و آن را با نعمتهايت عوض كردى! و چه بسيار خطاهايى كه به كَرَمت از آشكار ساختن آن، پرهيز كردى! پروردگارا! اگر عمر من در نافرمانى تو طولانى شد و گناه من در نامه عملم افزون گشت، من جز بخشش تو را آرزومند نيستم و جز به خشنودى تو اميد ندارم».
صداى ناله، نظرم را جلب كرد و به دنبال صدا رفتم. ناگهان ديدم خود على بن ابى طالب است. خود را مخفى كردم و از حركت باز ايستادم. در دل آن شبِ تاريك، چند