دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٣٣ - ٣/ ٢ ٥ داستانهايى از عبادتش
به گريه كردند. [معاويه] گفت: ابوالحسن خدا رحمتش كند، چنين بود. اى ضرار! غم تو بر او چگونه است؟
گفت: غم كسى كه دُردانهاش را در دامنش سر ببُرند، [كه] نه اشكش قطع مىشود و نه غمش آرام مىگيرد.
آنگاه برخاست و بيرون رفت.
٤٢٥٢. الأمالى، صدوق به نقل از اصبغ بن نُباتَه: ضرار بن ضمره نَهشَلى بر معاوية بن ابى سفيان وارد شد. معاويه به وى گفت: على را برايم توصيف كن.
گفت: مرا معذور دار.
گفت: نه، برايم توصيف كن.
ضرار گفت: خدا رحمت كند على را! در بين ما چون يكى از ما بود. هرگاه نزدش مىرفتيم، ما را نزديك مىساخت و هرگاه مىپرسيديم، پاسخمان مىداد. هرگاه به ديدارش مىرفتيم، ما را مقرّب مىساخت. هيچگاه در را بر روى ما نمىبست و هيچ دربانى، ما را از او منع نمىكرد.
بهخدا سوگند، ما با همه نزديك ساختن خويشبه او و نزديك بودنش با ما، بهخاطر هيبتش با او حرف نمىزديم و به خاطر عظمتش شروع به سخن نمىكرديم. هرگاه لبخند مىزد، دندانهايش چون مرواريدهاى چيده بود.
معاويه گفت: از اوصافش بيشتر برايم بگو.
ضرار گفت: خدا رحمت كند على را! به خدا سوگند، او بسيارْ بيدار و كمْ خواب بود. در دل شب و در طول روز، كتاب خدا را مىخواند. با تمام وجودش در راه خدا مىبخشيد و با اشك به سوى او روى مىكرد. پردهها او را جدا نمىكرد و شتابها او را از ما نمىگرفت. اعتماد، وى را نرم نمىساخت و ستم، وى را به خشونت نمىكشانْد.
اگر در هنگامى كه شب، پرده خود را فرو افكنده بود و ستارههايش رو به غروب مىگذاشت، او را در محرابش مىديدى، دست بهمَحاسن خود گرفتهبود و چون مار گزيده به خود مىپيچيد و غمگينانه اشك مىريخت و مىگفت: «اى دنيا! به من خودنمايى