دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ٤٥١ - ٥/ ٦ ضربههاى كارى
وى غالب شود. زرهش سينه داشت و پشت نداشت. به وى گفته شد: آيا نمىترسى كه از پشت به تو حمله كنند؟
فرمود: «هرگاه به دشمنم امكان دادم كه از پشت سر بر من دست يابد، مرا بكُشد! اگر مرا نكشد، خدا او را از زمين بردارد!».
٤٧٢٩. الجمل به نقل از محمّد بن حنفيّه، در داستان جمل: و [على ٧] زره «بَتراء» را كه پس از پيامبر ٦ جز آن روز نپوشيده بود خواست، در حالىكه در بين كتف زره، پارگى بود. اميرمؤمنان، در حالى كه بند كفشى در دست داشت، آمد. ابن عبّاس گفت: با اين بند مىخواهى چه كار كنى؟
فرمود: «با اين بند، پارگى زره را از پشت به هم وصل كن».
ابن عبّاس گفت: در چنين روزى، چنين زرهى مىپوشى؟
على ٧ فرمود: «مگر چه عيبى دارد؟».
گفت: براى تو بيمناكم.
فرمود: «نترس از اين كه كسى از پشت سرم حمله كند. به خدا سوگند ابن عبّاس، هرگز در هيچ مبارزهاى پشت نكردهام».
٥/ ٦
ضربههاى كارى
٤٧٣٠. الأمالى، طوسى: به نقل از نَوفَل كه ماجراى جنگ حُنَين را بازگو مىكرد گفت: همه مردم فرار كردند و اطراف پيامبر را خالى نمودند، و جز هفت نفر از فرزندان عبد المطّلب كه عبارت بودند از: عبّاس و پسرش فضل، على و برادرش عقيل، و ابوسفيان و ربيعه و نوفل، سه پسر حارث بن عبدالمطّلب كسى با پيامبر ٦ نماند. پيامبر خدا، در حالى كه با شمشير آختهاش دشمن را مىپراكند و بر قاطرش دُلدُل نشسته بود، مىفرمود:
من قطعا پيامبرم و اين، دروغ نيست.
من پسر عبد المطّلبم.