بیست گفتار اخلاقی - عرفانی - ایزدی، عباس؛خزائلی، محمدعلی - الصفحة ٢٤٣ - دو داستان دربارهء غرور
(پيرمرد) معتقد به خدا بود و باغ و بستانى داشت و فقرا را از آنها بهرهمند مىساخت. هنگام برداشت محصول، مقدار نياز خود را برمىداشت و بقيه را به فقرا صدقه مىداد. وقتى پدر از دنيا رفت و باغ به دست فرزندان رسيد گفتند ما فرزند و عيال زياد داريم و نمىتوانيم كار پدر خود را انجام دهيم و بنا گذاشتند بر محروم كردن فقرا و با هم قرار گذاشتند صبح زود حاصل باغ را جمع كنند تا فقرا اطلاع پيدا نكنند. امّا طائف (يعنى گردبادى كه در آن آتش بود، شبانه چرخى در باغ زد و همه چيز را از بين برد. برادران صبح زود به راه افتادند و به گونهاى صحبت مىكردند كه فقرا و مستمندان متوجه نشوند. به باغ كه رسيدند چون وضع را دگرگون ديدند، گفتند نكند راه را گم كرده و اشتباه آمدهايم. فلمّا رأوْها قالُوا إِنّا لضالُّون [١]بعد به خود آمدند و با كمى تأمل دانستند خداوند آنها را از نعمتهاى خود محروم كرده است. برادر ميانى كه از همه عاقلتر و مالتر بود، گفت: مگر به شما نگفتيم تسبيح خدا را بگوييد و به سوى خدا برويد. همه برادران اتفاق داشتند فقرا را راه ندهند و تنها اين يك نفر از برادران مىگفت بايد به خدا توجه داشته باشيم و فقرا را محروم نكنيم، اما به سخن او گوش ندادند. در اين هنگام كه كار از كار گذشته بود بعضى از برادران بر بعضى ديگر رو كردند و در حالى كه همديگر را ملامت مىكردند گفتند: چرا چنين كرديم! آنگاه رو به درگاه خدا آوردند و گفتند: خدايا، ما اهل طغيان بوديم و به نعمت مغرور شديم، ولى از رحمت تو نااميد نيستيم و اميد است بهتر از آن را به ما عنايت كنى. [٢]
در اينجا مناسب است كلامى را هم از مرحوم نراقى نقل كنيم. ايشان صاحبان اموالى را كه به دادههاى الهى مغرورند، چهار دسته مىداند:
[١] قلم (٦٨) آيهء ٢٦.
[٢] تفسير مجمع البيان، ج ٥، ص ٣٣٤.