كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٦٥ - حكايت
كوه را برداريد و بدوش من گذاريد با وجود اين توقع داريد كه من تنها بردارم؟!.
بعد از شنيدن اين قول، آن جماعت باز از بىعقلى تصديق كردند و گفتند كه درست است و راست مىگويد چه بايد كرد؟.
آن مرد معلم گفت:
بايد صبر و تحمل نمود كه تا جمعيتى بيشتر از شما بهم رسد و آنوقت كوه بايد صبر و تحمل نمود كه تا جمعيتى بيشتر از شما بهم رسد و آنوقت كوه را برداريد و بر پشت من نهيد تا ببرم بجاى ديگر نهم.
پس مردم آن قريه با معلم قرار كار را چنين قرار دادند!
بارى حالا اى موش! خوب و واضح بدان كه هر چه بر سر تو آمده و مىآيد.
همه از سبب تكبر و خودسرى و نادانى خودت بوده كه بر تو واقع شده و الا هرگز آدم شكسته نفس و بردبار ضرر نكرده است و به بلا مبتلا نشده و نمىشود بلكه هميشه سالم خواهد بود.
|
هر چه كنى به خود كنى، گر همه نيك و بد كنى |
كس نكند بجاى تو، آنچه تو خود به خود كنى |
|
و ديگر گفتهاند:
|
هر كه او نيك مىكند يا بد |
نيك و بد هر چه مىكند شايد |
|
پس هر كه در حالت صحت و خوشدماغى و وقت قوت و هنگام نعمت و امنيت مكان است و بكام خود بود و از دوستان و اقران ممتاز، و مستولى بر دشمنان است و در فراغ بال و رفاهيت حال و آسايش است، هرگاه اينچنين كس صابر و شاكر و حامد و واقف باشد و غافل و مغرور نگردد، البته او رستگار و سعيد است، و بايد دانست اينهمه صفات كه بيان گرديد جملگى ضد و نقيض آنا فآنا از عقب مىرسد، پس هر آنكه شكستگى پيشه مىسازد و شكر و سپاس مىكند