كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٨ - حكايت
بارى وزير گفت:
اى قلندر شما چه مىدانى؟.
گفتم:
بسيار مىدانم و از آن جمله منديل خيال مىبافم كه تاكنون كسى نبافته و نيافته است.
چون اين مسئله حقيقت نداشت و دروغ گفته بودم و عاقبت هم باعث رسوائى من مىشد، لهذا گفتم حلالزاده آن را مىبيند و حرامزاده آن را نخواهد ديد و اين عذرى بود جهت آنكه هر كس نگاه كند و چيزى نبيند بتوهم اينكه اگر بگويد من نمىبينم گاه باشد كسان ديگر ببينند و تعريف كنند و حرامزادگى او ثابت شود.
اى پادشاه! خاطر جمع دار و دغدغه به خود راه مده و بدان كه اين عذر و وسيلهيى بود جهت خلاصى و نجات از كشته شدن و الا آنها كه همگى تعريف نمودند كذب محض است و غرض دفع توهم از خود بوده و يقين دانسته باش كه نه وزير و نه خوانين و نه امراء و نه وكلاء و غيره هيچكدام چيزى نديدهاند و فى الواقع چيزى نبوده تا كه ببينند و جملگى خلاف عرض مىنمايند و حقيقت حال اينست كه عرض شد، ديگر خود صاحباختياريد!،
پادشاه چون اين سخن را شنيد بسيار خوشوقت گرديد و فرمود در ساعت وزير را حاضر نمودند، از قضا آن هنگام فصل زمستان بود و چلهى بزرگ و اتفاقا آن روز هم روز بسيار سردى بود و برف مىآمد و سختى سرما به درجهيى بود كه سنگ از سرما مىتركيد.
چون وزير حاضر شد پادشاه به وزير امر فرمود منديلى كه قلندر بافته