كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٥٦ - حكايت
اى فرزند اين چه حكايت و چه نقلى مىباشد كه تو امروز با من مىكنى؟ و اين چه پريشان اختلاط و مزاج بىمعنى و ياوهگوئيست كه با من مجرى مىدارى، مگر خداى نخواسته چه واقع شده؟، راست بگو تا من بدانم! و مطلب را حالى كن.
پادشاه گفت:
اى مادر! بدانكه شخص قلندرى منديلى بافته است و مىگويد حرامزاده نمىبيند و حلالزاده مىبيند و آن منديل را بمجلس آوردند همه امراء و وزراء ديدند و تعريف كردند و من هر چه نظر و دقت كردم چيزى نديدم، اى مادر! حال نزد تو آمدهام و سؤال مىكنم اگر راست گوئى خوب و الا هم تو را و هم خود را هلاك مىسازم!.
مادر قسم ياد كرد و گفت در عمر خود دست نامحرمى به دامن من نرسيده، اما اگر مىخواهى از اين معنى با خبر گردى در خلوت آن قلندر را طلب نما و بانعام و چرب زبانى او را اميدوار نموده شايد از آن شخص مذكور اين معنى را توانى كشف نمائى، و اگر راست نگويد او را تهديد و سياست نما تا اينكه پرده از روى اين كار برداشته شود و حقيقت آن حال بر تو واضح و معلوم گردد.
بنابراين پادشاه يك روز خلوت نمود و آن قلندر را طلبيد و نوازش بسيار فرمود و گفت:
انعام و اكرام از تو دريغ نخواهم نمود بلكه تو را انيس و جليس خود خواهم داشت، و الحاصل نوازش بسيار به قلندر كرد و چرب زبانى زياد هم نمود تا آنكه گفت:
بهآن خدائى كه مرا و تو را و جميع مخلوقات را آفريده است و روزى مىدهد، حقيقت منديل خيال كه بافتهيى و مىگوئى چشم حرامزاده او را نمىبيند، براى من بيان كن!
پس از شنيدن اين مقال قلندر عرض نمود: