كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٤٣ - حكايت
مانم و عيال و اطفالم بىمعيشت و سرگردان مانند.
گربه از شنيدن اين گفتگو تبسمى كرد و گفت:
اى موش آن قورمه و يخنى چه شد؟.
موش گفت:
نشنيدهيى كه بزرگان گفتهاند:
|
چو تيره شود مرد را روزگار |
همه آن كند كش نيايد بكار |
|
چه چاره كه غفلت ورزيدم و حال از بدبختى به كيفر آن گرفتار شده و از جهالت و ستم مىميرم؟.
گربه گفت:
اكنون در دست من گرفتار و اسيرى و در معرض موتى و بالاخره اندرون من جاى تو خواهد بود، نيكو تأمل كن كه بغير از عمل، از آن مزخرفات صوفيه تو را سودى و فايدهيى نخواهد بود.
موش گفت:
آخر نه تو اى شهريار گفتى كه در ميان ايشان چنين گفته شده است كه هر كس از عالم جسمانى گذشته واصل مىشود؟، اگر چنانچه نيكوكارى لا بد و لاشك الواصل الى رحمة لله الملك الجليل خواهيد شد و اگر از اهل معصيت و بدكارى الواصل الى الدرك الاسفل فى النار خواهى بود.
گربه گفت:
از خلوتنشينان كه مىگفتى اكنون تو را نفعى دارد و اگر انصافى دارى و مىدانى كه آن حلواى ارده كه گفته شد اگر محل اعتبارى مىبود بيان آن حلوا را هر يك از پيغمبران به امتان و اوصياء و اصحاب خود نازل مىكردند و حضرت