كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٣٩ - حكايت
اى يار من از آن گذشتم و قيمت هم نمىخواهم، بد كردم، اگر من بعد از اين مقوله حرف زنم مرد نباشم، مىخواهم حالا بدانم كه پوست آن خربزه به اسب دادى و يا به يابو و يا بدور انداختى؟.
آن فقير تاب نياورد، گريبان خود را پاره پاره كرد و رو بصحرا نمود.
اى موش تو نيز در هر حرفى پانصد كلمه از من دليل و نظير خواستى و قبول كردى و باز از سر نو گرفتى و گفتگو مىكنى.
موش چون اين نظير را از گربه شنيد سكوت اختيار كرد.
گربه گفت:
اى موش چرا ساكت شدهيى؟.
موش گفت:
اى شهريار بيش از اين دردسر دادن خوب نيست، اگر شفقت فرمائى تا برويم و صحبت را بوقت ديگر گذرانيم اصلح و بهتر خواهد بود، چرا كه گفتهاند:
يار باقى صحبت باقى
گربه گفت.
بلى بسيار خوب! حالا تو برو به خانهى خود كه ما هم برويم، لكن اى موش مىخواهم مرا حلال و آزاد كنى زيرا كه ارادهى سفر خراسان دارم و مىترسم كه مبادا اجل دررسد و مرگ امان ندهد كه بار ديگر بصحبت يكديگر برسيم، چرا كه گفتهاند.
شعر
|
افكند به غربت فلك بىباكم |
آواره بكرد گردش افلاكم |
|
|
يا رب ز كدام چشمه نوشم آبى؟ |
آيا بكدام گوشه باشد خاكم؟ |
|