كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ٢٢٥ - حكايت
موش گفت:
در باب شيخى كه در لفظ اين كلمات جارى شد چه مىگوئى كه گفت خون مجد الدين خون خراسان، خون مجد الدين خون عراق و خون مجد الدين خون بغ، و خواست داد را بگويد مريدى از مريدان دست بدهان او گذاشت و نگذاشت لفظ بغداد را تمام كند زيرا اگر كلمهى بغداد را تماماً گذرانيده بود جميع اهل بغداد قتل عام مىشد و باقى را كه نام برده بود هلاكو قتل عام نمود.
حال در اين قضيه چه مىفرمائى؟.
گربه گفت:
اى موش؟ گوش هوش را باز دار و بشنو كه چقدر غلط در اين قول هست!.
يكى آنكه خداوند عالميان مهربان و مشفق است پيوسته مرحمت و كرم فرموده و مىفرمايد و ذرهيى در آنچه لازمهى هر فردى از افراد مخلوق است ممنوع نفرموده بلكه عنايت را مبذول داشته و آنچه لازمهى خلق است تماماً مهيا ساخته خصوصاً انسان را، زيرا او را بجان و عقل و تميز و تدبير و تفكر و تخيل و نطق و قابليت آراسته و عرصهى زمين را ميدان فرصت كار و بار و زرع و كشت و خانه و لانهى او را ساخته، و حيوانات را تابع و مطيع آن گردانيده و خيمهى آسمان را با قنديل ماه و آفتاب از براى او را نورانى ساخته، الخلاصه اگر در اين باب هر چند گفتگو كنم تمام نمىشود.
بارى خداوند كرهى آسمان را بر جميع مخلوقات ممتاز گردانيده و از روى شفقت و مرحمت كتب و صحف را براى پيغمبران فرستاده و به آنها امر بمعروف و نهى از منكر فرموده، چگونه مىشود كه خداوند مهربان از براى يكى از شاگردان و مريدان شيخى چندين هزار نفس را براى دعاى او بقتل عام اذن داده و رضا شده باشد؟!.