كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٧١ - حكايت
آن مرد پيش آمد و گفت:
اى شيخ! مرا عمو عيد مىخوانند و سبد من هم از ميوه نيست!.
شيخ با خود گفت كه اين دروغ مىگويد اگر اين اسم را نداشت جواب نمىداد گويا در دادن ميوه مضايقه دارد يا اينكه مرا بىكرامات تصور مىكند. پس از اين خيال گفت:
اى مرد مرا خبر دادهاند كه آنچه در سبد است نصيب من و مريدان است و و تو به علت ميوه ندادن نام خود را عمو عيد گذاشتهاى و دروغ مىگوئى و انكار ميوه هم مىكنى.
آن مرد قسم ياد كرد كه يا شيخ از شما عجب دارم اگر اين سبد ميوه داشت البته بشما مىدادم.
شيخ گفت:
اى مرد اگر راست مىگوئى سبد را بر زمين بگذار تا ما خود نگاه كنيم، اگر ميوه نداشته باشد سبد را برداشته برو!
آن مرد نمىخواست كه سبد را بر زمين بگذارد زيرا سبب خجالت مىگرديد، ازاينجهت در زمين گذاشتن سبد مضايقه مىنمود.
شيخ اين دفعه خاطر جمع گرديد و گفت:
در رموز و عالم خفاء بمن گفتهاند كه اين سبد نصيب من و مريدان من است و تو اى مرد شك در قول ما مكن و سبد را بگذار!
آن مرد لاعلاج شده سبد را بر زمين بگذاشت.
چون شيخ نگاه كرد ديد آن سبد پر از سرگين الاغ است، زيرا مدتها الاغ در باغ چريده بود و آن مرد سرگينها را جمع نموده در سبد گذارده بود و