كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٨ - تتمهى حكايت
خلاف چرا گفتى؟ من از باطن كردار تو آگاهم، درصورتىكه شخصى تو را محرم خود بداند خيانت لايق آنكس است؟!. اكنون تو را به جزاى خود مىرسانم.
پس فرمود تا او را بسياست تمام بكشند.
اى گربه! گويا يكيست مقدمهى تو و آن كشتيبان كه خيانت در حق آن پسر كرد، تو مرا بكنج عجز پيچيده بودى و مىخواستى بضرب چنگال پاره پاره نمائى و خيانت نسبت بمن در خاطر داشتى، اكنون جزاى تو حسرت و ندامت است، اما كشتن از من نمىآيد تا وقتىكه خود به جزاى خود برسى.
گربه گفت:
آه از گردش روزگار و از بىعقلى و لااباليگرى من! كه به حيلهيى خود را اسير تو ساختم.
موش گفت:
اى گربه! اين طبع نازكى و مغرورى تا تو را هست، با كسى رفاقت مكن.
گربه گفت:
بيش از اين چگونه تاب بياورم؟!.
موش ديگر سلوك اختيار كرد.
گربه موش را آواز داد، موش جواب نداد، لمحهيى كه بر آمد، صداى موش بگوش گربه رسيد، پرسيد كه كجا بودى؟ موش در جواب گفت:
اى شهريار! رفتم تا ببينم كه كار سفره بچه سرانجام رسيده، ديدم گوشت پخته و حلوا آماده گرديد اما هنوز درست بريان نشده، تا اين دو كلمه نقل شود سفره آماده شده است.
پس اى گربه! مستمع باش تا ببينى:
روز ديگر پادشاه عادل پادشاه خائن را طلبيده و آن چهل حرمسرا را فرمود كه آوردند و گفت: