كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٥٠ - تتمهى حكايت
اى گربه! بدليل، كل طويل احمق، صادق مىآيد حماقت تو، كه بااينهمه عداوت كه با من كردى هنوز توقع مهربانى از من دارى!.
گربه گفت:
بدليل، كل قصير فتنة، درست مىآيد و اين رباعى را بخواند.
|
گوئى تو بمن كل طويل احمق |
من كل قصير فتنه ديدم بورق |
|
|
تو فتنهى دهر بودهاى، من احمق |
اين قول گواهيست بگويم صدق |
|
اى موش! بارى تمثيل به خوشطبعى و هم طريقى گذشت، حالا چه مىگوئى، ما را ببايد رفت يا ماند؟.
موش گفت:
اگر بر وى بهتر خواهد بود، چرا كه اگر بكو كنار خانهيى بروى شايد مرد كو كنارى بخواب رفته باشد و لقمهيى بربائى و بخورى!
گربه گفت:
اى موش! همى كه ما رفتيم.
گربه روان شد، موش گفت: ما را نيست خدمتكارى تا سفره بياورد!
گربه گفت:
اى موش! مگر سفرى تو از مغرب زمين مىآيد؟.
سپس گربه با خود گفت:
اگر مرا پاره پاره سازند دست از اين بر نخواهم داشت، تمام عمر خود را صرف گفتگوى مكر و حيلهى موش مىكنم و از هر باب سخن مىگويم و خوارى و خفت مىكشم تا مگر موش را بدست آورم و بدندان و چنگال اعضاى او را از هم بدرم، يا چنان كنم كه از بيم من متوارى گردد؛ اين چه زندگيست كه همچون