كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٣ - تتمهى حكايت
دختر از پشت پرده نگاه كرد ديد كه پسر وزير كه شوهرش باشد آمده است.
پادشاه پرسيد:
از كجا مىآيى؟.
آن مرد آنچه بيان واقع بود عرض كرد، بىزياد و كم.
پادشاه رو به پشت پرده كرده از دختر تحقيق نمود، دختر گفت:
راست مىگويد.
پادشاه مهماندارى براى او تعيين نموده گفت: او را نگاهدارى نمائيد!.
چون مدت يك ماه بگذشت دروازهبان آمد و عرض كرد كه شخص غريبى ديگر آمد. امر شد كه او را داخل بارگاه كنند، چون آن شخص را داخل بارگاه كردند دختر پسرعم خود را ديد بسيار خوشحال گرديد، پس پادشاه از او استفسار نمود.
پسر سرگذشت خود را بسبيل تفصيل نقل نمود.
پادشاه از دختر پرسيد كه راست مىگويد؟ دختر عرض كرد: بلى!
پادشاه مهماندارى براى او تعيين نمود كه او را عزت نمايد.
چون مدت بيست روز ديگر بگذشت دروازهبان آمد و مرد غريبى را باتفاق خود آورد، دختر نگاه كرد مرد كشتيبان را بشناخت. پادشاه حقيقت حال را از او پرسيد كشتيبان خلاف عرض كرد من مردى تاجرم با جمعى بكشتى نشستيم از قضا كشتى من طوفانى شد و من بر تخته پارهاى ماندم و حال باين موضع رسيدهام.
پادشاه از دختر سؤال كرد، دختر عرض كرد كه خلاف مىگويد، اين همان كشتيبان است كه دندان طمع بر من كشيده بود.