كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤٢ - تتمهى حكايت
انشاءالله چون سفره به ميان آيد عقد اخوت را در حين نمك خوردن با يكديگر تازه خواهيم كرد و برادرى با هم به مرتبهى كمال خواهيم نمود، نشنيدهيى كه گفتهاند:
|
هر كس كه خورد نان و، نمك را نشناسد |
شك نيست كه در اصل خطا داشته باشد |
|
اكنون زمانى مستمع باش كه تا مثل تمام شود سفره رسيده باشد.
و حالا بشنو بر سر دختر و اهل حرم چه آمد:
چون دختر لنگر را برداشت و كشتى روان شد، بعد از هفت يوم كشتى به جزيرهيى رسيد و آنجا لنگر كردند و بيرون آمد و در جزيره در سير و گشت بودند. قضا را هيمه كشتى ايشان را بديد و خبر به پادشاه داد و پادشاه حاكم آن جزيره را بطلب ايشان فرستاد و ايشان را برداشته به خدمت پادشاه آوردند.
پادشاه را چون نظر بهآن دختر افتاد، به فراست دريافت كه اين دختر بانواع كمال و حسن جمال آراسته است و به دختر گفت:
سرگذشت خود را نقل نمائيد!
دختر سرگذشت خود را نقل كرد، پادشاه را بسيار خوش آمد و او را بسيار عزت كرد و در عقب ديوان خانهى خود پس برده جاى داد و فرمود كه ندا و تنبيه كنند به دروازهبانان شهر و كدخدايان و رؤساى محله، كه هرگاه غريبى داخل اين شهر گردد او را بديوان خانهى پادشاه حاضر سازند.
چون يك هفته از اين مقدمه گذشت يك روز دروازهبان آمد عرض كرد كه شخص غريبى آمده.
او را بديوان خانه پادشاه حاضر ساختند، چون آن مرد غريب داخل شد