كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٤١ - تتمهى حكايت
نمىكرد و به خواجهسرايى اعتماد ننموده نمىفرستاد و اينهمه آزار نمىكشيد.
حالا اى گربه! قضيهاى كه بر تو واقع شده كم از اين قضيه نيست كه بىجهت مرا از دست گذاشتى و حيران و سرگردان گشتى. نه راه پيش و نه راه عقب دارى و ساعت به ساعت غم و الم تو زياد مىشود.
اى گربه! اگر پادشاه در رخصت دادن اهل حرم اندك تأمل مىكرد، سرگردانى و آزار و الم نمىكشيد و اگر تو هم دست از من برنمىداشتى حالا پشيمان نبودى!.
گربه از اين حرف آتش غيرت در كانون سينهاش شعلهور گرديد، فرياد و فغان بركشيد و گفت:
اى موش ستمكار! در مقام لطيفهگوئى برآمدهيى؟! اميدوارم خداى عالميان مرا يكبار ديگر بر تو مسلط كند.
موش پشيمان شده با خود گفت: دشمن از خواب بيدار كردن مرتبهى عقل نمىباشد سخن برگرداند و گفت:
اى گربه، يكبار ديگر دوستى و برادرى را خالص گردانيم و ما بقى عمر عزيز را در نظر داريم كه با يكديگر صرف كنيم.
باز گفت:
اى گربه، دانستى كه بر سر حرم و دختر چه آمده؟.
گربه گفت:
نه گوش شنيدن و نه درك فهميدن بر من مانده است مگر اى موش نمىدانى كه انتظار و اميد تزلزل و سوداى مغشوش چه بلائيست؟،.
موش گفت: