كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٠٥ - موش و گربه
فرزند خرده مىباشند كه همگى چشم در راه و در انتظارند كه ايشان را ملاقات نموده و سركشى نمايم و باز به ملازمت مشرف شوم.
گربه در جواب گفت:
اى موش! طريقهى برادرى چنين نمىباشد كه من وارد تو شده باشم تو مرا تكليف ننمائى و به خانهى خود نبرى و بر وى و ديگر از خانه بيرون نيائى و در اندرون با من گفتگو نمائى، اكنون بيا تا من تو را به خانهى خود برم ضيافت نمايم!
موش مضطرب شد، چرا كه مىدانست اگر اقرار كند جان بيرون نخواهد برد ياراى گفتنش نماند، تا آخر گفت:
اى شهريار! سبب تكليف نكردن بنده اين بود كه تركيب مبارك شما قويست و درگاه خانهى من بسيار تنگست، پس شما را آمدن در خانهى ما مشكل است و آزار بوجود شما مىرسد بنابراين دو كلمه عرض گستاخى شده.
موش ديگرباره با خود گفت كه هرگاه در اين وقت تزويرى و حيلهيى ساختى از چنگ اين ظالم خلاص شدى و گرنه خلاصى ديگر ممكن نخواهد بود. پس آنگاه موش سر بر آورد و با گربه گفت:
اى مخدوم! مرا كى گمان بود كه با خدام و فقيران و زير دستان اينقدر لطف و شفقت خواهد بود، الحال كه دانستم لطف شهريار نسبت به زيردستان تا چه حدست در اين وقت كه امر عالم باشد؛ بروم فرشى و نقلى و دو خوانچهى حاضرى بجهت سركار شهريار بياورم كه رفع خجالت و روسياهى شود.
شعر
|
جان شيرين كه نثار قدم يار نباشد |
بفكنم دور كه آن بر تن من بار نباشد |
|
گربه چون خبر از ناپاكى و حرامزادگى موش داشت و مىدانست كه موش در