كليات اشعار و آثار فارسى شيخ بهايى - شيخ بهائى - الصفحة ١٠٤ - موش و گربه
بيان آن را ندارم چرا كه در اين وقت كه نظرم بر جمال مردانه شما افتاد قطع قواى جميع اعضاى من شد، چنانكه بينائى چشم و شنوائى گوش و گويائى زبان و قدرت رفتار بكلى از من قطع شد، پس هرگاه استطاعت بر گفتن و شنيدن نباشد و شما امر كنيد البته ما لا يطاق خواهد بود.
پس گربه گفت:
اى موش! بدليل آيه: إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ، خواستم از راه برادرى با تو سلوك مسلوك دارم:
موش گفت:
مكرر عرض كردم كه شوكت و عظمت بزرگان باعث ترس و هول زير دستانست چون شهريار سؤال نمايد و بنده متوهم، چگونه مىتوانم جواب بگويم؟
گربه گفت:
دغدغه بخاطر راه مده و آنچه به خاطرت مىرسد بگو!.
موش گفت؛ اى خداوند! آيه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ صحيح است اما كسى آيه إِنَّمَا الْمُؤْمِنُونَ إِخْوَةٌ جبراً و قهراً نشنيده، برادرى بر دو قسم است، يكى برادرى حقيقى و يكى برادرى طريقى، هرگاه مرا يارائى و توانائى آن نباشد كه با احدى از خود قوىتر برابرى كنم و برادرى نمايم، چگونه قبول برادرى كنم؟، پس آنگاه تكليف چنين لازم مىآيد كه مثلا شاهبازى به گنجشكى گويد:
بيا با من پرواز كن و يا شيرى به روباهى تكليف كند كه بيا تا با هم جدال كنيم، يقين كه اينها تمام خبرست كه گفته مىشود و لكن امكان عقلى ندارد. اگر شهريار مرا معذور مىدارد و مرخص مىفرمايد كه به بنده خانه رفته باشم زهى كرم و منتهاى احسان مىباشد كه دربارهى ضعيفان بجا آورده باشد، چرا كه مرا چند