تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ٤١ - حكايت
|
الليل داج و الكباش ينتطح |
و من نجا برأسه فقد ربح |
|
و بازرگانرا از آن ولايت بحسب استظهار رعايت روانه كرد. [٢٨ ر]
و با برادر روى بحرب دشمن نهادند. خصم لشكر انبوه و عدّتى باشكوه داشت، «متدرّعين بالبؤس لا اللبوس» كمان بدست، كمر بر ميان، زره در تن؛ بر باد پايان صرصرتگ، پولادرگ، صاعقهانگيز، گردونتن، عفريتدل، كوهتحمّل، سوار گشته؛ عددى چون مور و ماهى، در امور محاربت داهى، گروهى جانخوار و خونخار.
فى الجمله در حمله اول امارات ادبار و آثار انكسار در لشكر شاهزادگان آشكار شد و بيشتر ايشان در آن عرصه عرضه صفايح مهنّدات گشتند، بقاياى لشكرى چون روى فتحى نديدند پشت بدادند.
و شاهزاده ظالم متهوّر بحكم «لكل شرّ جالب و لكل درّ حالب» ناگاه در صداع خمار شراب تعدّى گرفتار آمد و جام جانش بر سنگ جفاى ايام رسيد و از هوس تاجوتخت در مراتع ناز و بخت تخته تابوت عوض يافت و مركب روانش بر خاك تر حالى فروافتاد. شعر:
|
و اضحى اليوم فى الرّمس |
كان لم يغن بالامس |
|
عادل بيچاره چون پشتى نيافت روى برتافت و باستظهار اندك قوّت و قوتى كه داشت روزى در پرده توارى بشب [٢٨ پ] مىبرد و شبى در وحشت تنهايى بروز مىآورد.
چون مرحلهاى چند قطع كرد و مركبش از كثرت تعب سقط شد، در آن حال اميد از خود منقطع گردانيد و تن بمرگ داد و شكستهدل قدم بر راه نهاده ميگفت:
|
اگر محنت چرخ والا نبودى |
مرا مرگ هر دم تمنا نبودى |
|