تحفه (در اخلاق و سياست) - دانش پژوه، محمدتقى - الصفحة ١٨٧ - ٦ - خلافت امين
و برين سبب از مامون بترسيد، و امين را بر خلع مامون اغرا كرد. [١٢٨ ر] فضل بن سهل مامون را گفت خلافت بتو ميرسد و من ضامن آنم. مامون دلير شد و فضل سهل بتدبير مشغول شد، و بزرگان لشكر را اموال بسيار داد و عداوت بين الاخوين زيادت شد و راهها منقطع گشت و امين در بغداد نام او از خطبه بينداخت و مامون در خراسان همچنين كرد.
و از غفلت امين حكايت كنند[١] [كه] على بن عيسى ماهان را با پنجاه هزار مرد آراسته از بغداد به خراسان روانه كرد. چون خبر او به مامون رسيد، مامون طاهر بن الحسين را با لشكر تمام پيش او فرستاد. در رى بهم رسيدند و حربى عظيم كردند، و در آخر على عيسى كشته شد و سر او پيش طاهر آوردند.
و درحال كاغذ نوشت بخدمت مامون كه «اين بندگى عرضه افتاد، در وقتى كه سر على بن عيسى پيش من بود و انگشترى او در انگشت من و لشكر او در حكم، و السلام». و نامه بسه روز از رى به مرو بردند و اين مسافت دويست و پنجاه فرسنگ باشد. و چون خبر على عيسى را به محمد امين آوردند در آن حال ماهى ميگرفت، آنكس را گفت اين حديث بگذار كه كوثر خادم من دو ماهى گرفت، [١٢٨ پ] و من هيچ نگرفتهام.
و عداوت[٢] مستحكم شد تا بجايى رسيد كه مامون طاهر بن الحسين[٣] را و هرثمة بن اعين را با لشكرى بىكران به بغداد فرستاد و ايشان بغداد را حصار كردند. آخر الامر امين به مدينة المنصور گريخت و از آنجا يكشنبه بيست و پنجم محرم سنه ثمان و تسعين و مائه بيرون آمد تا بجايى ديگر رود، بدست كسان طاهر افتاد. او را بكشتند و سر او را به مامون فرستادند. و او بيست و هفت ساله بود و پنج سال خلافت كرد.
[١] - اينجا كم دارد( تج ١٥٤، طق ١٩٥).
[٢] - ص: عدوات.
[٣] - ص: الحسن.